مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

بازي كردن مهبد

عسل پسرم سلام . ديروز بعد از اينكه از سركار اومدم ، تو داشتي با بابا بهمن و مامان زري بازي ميكردي و ميخنديدي . از اينكه بهونه نميگيري و راحتي خيلي خوشحالم . البته ناگفته نمونه كه وقتي ماماني رو ديدي يه خنده ي خوشمل كردي و زود اومدي تو بغلم . دلم واست خيلي تنگ شده بود . اومدي و كلي خودتو واسم لوس كردي و شير خوردي و من يه عالمه بوست كردم . ساعت 4 رفتيم خونه خودمون و بعد از يه خورده بازي ، شير خوردي و خوابيدي . تا حدود ساعت 6/15 خوابيدي . بعدش با بابايي و خاله عاطفه رفتيم خيابون و موقع شام چشم از سيخ قلوه ها بر نميداشتي . شكموي من از اين نظر هم به باباييش رفته . خلاصه قلوه ها رو جلوي دهانت ميگرفتم و تو عسل پسر آبشو ميخوردي و كيف ميكردي . وق...
27 آذر 1390

يه كوچولو سرما خوردگي

نفس مامان سلام چند روزي هست كه شما گل پسرم كمي سرماخوردي . يه كم آبريزش و گرفتگي بيني و تك و توك سرفه هاي شما باعث شد كه ببرمت پيش دكتر . تا آقاي دكتر رو ديدي مثل هميشه با خنده هاي نخوديت اونو مجذوب كردي و دكتر گفت پسر به اين خوش اخلاقي هم مگه مريض ميشه ؟؟؟ و تو هم مدام ميخنديدي تا دكتر بيني ، گلو و گوش شما رو معاينه كرد و گفت كه بايد يه كم دارو بخوري تا خوب بشي . ديروز هم واكسن سه گانه و هپاتيت ب زدي و ديشب تب داشتي . الهي من قربون حرارت دهنت بشم كه تا صبح خوب نخوابيدي .صبح مامان زري اومد دنبالت ولي من تا ساعت 9/15 دقيقه هم پيشت موندم و بعد با مامان زري رفتي خونشون . اميدوارم كه وقتي از سركار برگشتم حالت خوب خوب باشه . راستي يه خبر ...
23 آذر 1390

بياييد قدردان باشيم .

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که هر بار با تراشیده شدن ، کوچک و کوچکتر میشود . ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست ... فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد. بیایید قدردان باشیم . ...
22 آذر 1390

اولین غلت زدن مهبد

پسر گلم ديشب بعد از كلي شيطوني اولين غلت تو بدون كمك و بدون اشتباه زدي و منو ماماني كلي ذوقتو كرديم.و بخاطر همين جايزه فرني بهت داديم خوردي عزيز دلم خيلي با مزه مي خوردي البته این مطلب مجددا بازسازی شده بخاطر همین تاریخ ٢٢ آذر ثبت شده ولی تاریخ اصلی این مطلب ٢ آذر بود ...
22 آذر 1390

شیرین کاری های مهبد

فندق مامان سلام روز به روز به پایان مرخصی مامان نزدیکتر می شویم و برایم دل کندن از تو سخت و حتی فکرش هم آزارم میده . کوچولوی مهربون هیچ چیز روح پرورتر و لذت بخش تر از در آغوش گرفتن و بوسیدنت نیست .گرمای وجودت اجازه نمیده که سرمای پاییز رو حس کنم ، همین الان که دارم واست مطلب مینویسم اشک در چشمانم حلقه زده . هر روز شیرین تر از قبل میشیو کارهای جدید یاد گرفتی . مثلاً خودت رو که میخوای لوس کنی . سرت رو پایین میاری و روی سینه ام میگذاری و یا وقتی بابایی بهت میگه یه بوس بده پیشانی ات رو نزدیک لبهاش میبری تا ببوستت . و به تازگی دست دادن و ناز کردن رو یاد گرفتی ولی هنوز دستای تپلت تعادل کافی رو ندارن . راستی پسر شکمو همه چیز رو توی دهنت میک...
29 آبان 1390