مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

اولین سفر با مهبد جون

مهبد عزیزم 16 آبان روز عید قربان بود و چون بابا مهدی قرار بود بره ماموریت ، ما هم تصمیم گرفتیم همراهش بریم . بنابراین سفر به تهران به عنوان اولین سفر جنابعالی ثبت شد . به علت شرایط آب و هوایی با اتوبوس رفتیم .در راه شما نخودچی عزیزم هیچ اذیتی نکردی و از لابه لای صندلی ها با اون چشمای قشنگت به مسافرای عقبی نگاه میکردی و میخندیدی . وقتی رسیدیم به منزل خاله ملیحه رفتیمو بهمون کلی خوش گذشت آخه از عید بود که مولی جونو ندیده بودیم.راستی یادم رفت بگم که خاله مولی زحمت کشیده بود و یه چیزای خیلی خوشگلی واسه شما خریده بود که بهتره تو عکس پایین خودت ببینی .   از برکت وجود شما تهران برف شدیدی گرفت و تو نخودچی مامان اولین برف پاییزی رو ه...
29 آبان 1390

تپل مپل مامانی

تپل مپل شکموی من سلام . بابا زحمت کشیده بود و عکستو توی وبلاگت ثبت موقت کرده بود و من تصمیم گرفتم پایینش یه کمی راجع بهت بنویسم . گل پسرم ماشاا... واسه خودت داری مردی میشی ها یه مرد کوچیک قلدر . وقتی از خواب بیدار شی و من کنارت نباشم مثلا تو آشپزخونه یا هر جای دیگه خونه باشم فریادی سر میدی که هفت تا خونه اینطرف و هفت تا خونه اونطرف خبر میشن که شما از خواب ناز بیدار شدی . تازگی یاد گرفتی جیغ بکشی . صداتو از حالا میبری بالا که چی رو ثابت کنی ؟ از حالا گفته باشم ها اگه واسه همه لاتی واسه مامانی شکلاتی . یه شکلات شیرین خوشمزه که میخوام درسته قورتت بدم . دیروز رفتیم دکتر و تو عزیز دلم مطبو رو سرت گرفته بودی بلند میخندیدی و ذوق میکردی . ه...
28 مهر 1390

عکسهای شازده پسر در چند روز گذشته

وقتی آقا مهبد تو خواب گرسنش میشه دستای خشملشو میکنه تو دهنش و شروع به مکیدنشون میکنه مثله عکس زیر ↓   وقتی آقا مهبد حوصله نداره و میخوای ازش به زور عکس بگیری این شکلی میشه ↓   وقتی آقا مهبد به یه خواب عمیق فرو میره و مامانش میتونه بره دنبال بقیه کاراش ↓ وقتی گل پسرمون میخواد با کمک باباش سرپا وایسه↓ بابایی همش دوست داره که گل پسرشو بشونه روی اینجا و ذوقشو کنه ... وقتی پهلوون کوچولوی ما توی رورکش میشینه ↓   و خلاصه وقتی که عزیز دلم میره بیرون و از طبیعت لذت میبره ... آخی ... آفتاب خورده تو چشم پسرم و عینک اندازه چشمای قشنگش نداریم  ...
26 شهريور 1390

شیطون بلا

پسر گلم امروز تا ساعت 10.30 واسه خودت خوابیدی و وقتی بیدار شدی کلی به مامانی حال دادی چون همش میخندیدی . شعاع مهربانیت را روز به روز زیادتر کن  آنقدر که روزی بتوانی همه را در آن جای دهی آن وقت تا خدا فاصله ای نیست ... ...
16 شهريور 1390