مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

يك روز بهاري در دل ِ طبيعت

دردونه ي من سلام .... جمعه رو به عادت هر هفته ( البته هر موقع كه هوا خوبه !) از دست نميديم و ميزنيم به دل طبيعت تا روحي تازه كنيم و نفسي در هواي دل انگيز بهاري بكشيم و از همه مهمتر تو بتوني انرژيت رو تخليه كني ، البته هر روز بعد از ظهر براي تخليه انرژيت پارك مي بريمت ولي انگار جمعه يه مزه ي ديگه ميده بدون هيچ محدوديتي ميري و ماسه بازي و توپ بازي و تاب بازي و حتي گاهي مورچه بازي و ..... رو تجربه ميكني . ↓ ↓ ولي جمعه ي قبل يه فرقي داشت و تو كارهاي جديدي و رو تجربه كردي و كلي هم لذت بردي ↓ ↓ كلي با بيل و كلنگ و شن كش و فرقون و از همه بيشتر ماشين ِ خودت بازي كردي ، با بيلچه خاك ميريختي توي ماشينت و يه مسافتي م...
8 ارديبهشت 1392

اينجا راديو دل است ، دل نوشته هايي در هم

مقدمه نوشت : گل پسرم سلام ، قند عسلم همونطور كه قبلا ً بارها گفتم اينجا مكانيست براي نقل خاطره هاي كودكي و شيرين مهبد ، نقل ِ آنچه بر مهبد گذشته و آنچه بايد مهبد در مورد كودكي اش بداند ، اما با اجازت ميخوام اين پست رو به خود ِخودم اختصاص بدم تا شايد با درد و دل كردن و  نظرات و دلگرمي هايي كه دوستان عزيزم بهم ميدن بتونم كمي آرامش رو به خودم بر گردونم ، پس با اجازه شروع ميكنم .   اين پست به يكسري اعترافات مادرانه مي پردازد !!!! آخرین بار که خودم رو با شرایط اطرافم آپدیت کردم کی بود؟؟؟ اون موقع كه مادر شدم ؟؟ نه ، اون موقع كه مهبد راه رفتن رو ياد گرفت ؟؟؟ نه نه ، اون موقع بود كه از شير گرفتمش ؟؟؟ تا جايي كه يادم مياد هميش...
4 ارديبهشت 1392

اگه گفتي امروز چه روزيه ؟؟

سلام عزيز دل مامان امروز يه روز خيلي خوبه ، روزيكه عددِ 2 توي تقويم صف كشيده و ميخواد تولد بابا مهدي رو بهمون ياد آور بشه! 92/2/2 مهدي مهربانم ، تو خوب ميداني كه عشق در قفس لغات و واژگان و جملات نمي گنجد ، بنابراين تهي دست به اينجا اومدم تا با زبان قاصرم در برابر اين واژه ي عظيم ، " عشق " سر  بلند كنم و بي پروا بگويم خوب ِ من " تولدت مبارك " عزيزم اميدوارم كه هميشه سايه ات بر روي زندگيمون باشه و هميشه تنت سالم و لبت خندون باشه يه هديه ي كوچولو هم از طرف من و مهبد ديشب به بابا مهدي اهدا شد . ايشالله كه بتونيم قدردان گوشه اي از محبت هات باشيم . يه خاطره : ديشب كه همراه با چند تا از دوستامون شام رفته بوديم بيرون ، چ...
2 ارديبهشت 1392

ماجراهاي مهبد و مهد كودك - قسمت اول

مهد رفتیم به مهد, چه جایی بود جاتون خالی, صفایی بود تو حیاط, تو کلاسش عطر گل اقاقی بود مربی یاش, چه مهربون دوستان خوب زیاد بود بیا بریم مهد کودک با دوستامون بخوونیم شعر قشنگ با دوستامون  يه سلام پر از عطر اقاقي ، پر از صفاي كودكي ، پر از عشق مادرانه اي كه امروز اشك رو مهمون چشمام كرد . امروز اولين روزي بود كه مهبد عزيزم رو تنها به مهد كودك سپردم و با وجود اشك هاي پاكش تنهاش گذاشتم و رفتم سر كار !! عزيز دلم البته تنها گذاشتنت فقط و فقط به خاطر خودت بود ، به خاطر اينكه مهد كودك ميتونه به پرورش هوش اجتماعيت كمك كنه ، مهد ميتونه همه ي قابليت ها و تواناييهاتو شناسايي كنه و تو رو به رشد عاطفي ، رواني ، هوش و .... برس...
1 ارديبهشت 1392

يك قدم بزرگتر شدي

سلام نعمتِ زيباي خدا سلام نقشِ زيباي زندگي سلام اشتياقِ لحظه هاي نا آرام ِ من اكنون اينجا هستم تا از لحظاتي برايت بگويم كه اگرچه هم براي من و هم براي تو سخت بود اما شيرين بود از اين نظر كه باعث شد به يك استقلال بزرگ دست پيدا كني. لحظاتي كه مجبور بودم تو رو از خودم دور نگه دارم و دروغ هايي مصلحتي به زبان بياورم تا تو با باور كودكانه ات بتواني دوره ي شير خوارگي ات را پايان بخشي . نفس مامان ، ميدانم كه قطع اين وابستگي هنوز 2 ماه برايت زود بود ، اما به خاطر اينكه خوب غذا نميخوردي و خيلي خيلي به شير من وابسته شده بودي و همچنين خرداد ماه تقريبا ً هوا گرمه و ممكن بود توي اون ماه اذيت بشي تصميم بر اين شد كه تا تعطيلات نوروز به پايان نر...
19 فروردين 1392

بسيار سفر بايد كرد تا پخته شود خامي - شيراز

مهبد نازنينم ميخوام با يه سلام مادرانه ي پر انرژي پست رو شروع كنم و از سفري كه نوروز امسالمون رو پر خاطره تر كرد برايت بنويسم . صبح روز 6 فروردين ساعت 5 صبح با عمو مسعود و بابا بزرگ و عمه ها و .... سه راهي خمين قرار داشتيم و شب قبل بار سفر رو بسته بوديم . تا اون لحظه اين تنها سفري بود كه من و بابا مهدي خيلي خيلي استرس داشتيم ، نميدونم چرا ؟ شايد به خاطر درازي مسافت و نگراني از اذيت شدن تو در طول سفر بود . شب قبل اصلا ً نخوابيدم حتي 1 دقيقه !!! لباسهات رو پوشندم و روي صندلي عقب واست رختخواب گذاشتم و واسه ي خودت راحت خوابيدي ، البته وقتي سر قرار حاضر شديم و از ماشين پايين رفتم ، بيدار شدي و يه خورده با تعجب دور و برت رو نگاه ميكردي ولي هيچ چ...
18 فروردين 1392

موضوع انشا ء : تعطيلات خود را چگونه گذرانديد ؟

مهبد نازنینم یه سلام لطیف به لطافت بهار ، بهاری که با اومدنش دلامون رو بهاری کرده و کلی تحول رو برامون به ارمغان آورده ، به پاكي باران ، باراني كه اينروزها داره حسابي به سرمون ميباره . توی این مدتی که نبودیم دلم واسه همه ي دوستاي مهربونمون تنگ شده بود ، دست پر اومديم با یه عالمه خاطره ،که فکر کنم توی یه پست نشه اونها رو  گنجوند . 18 روز از با هم بودنمان بدون لحظه ای دوری و دلتنگی میگذره و من و تو و بابا مهدی لحظات ناب و سرشار از عشقی رو تا این لحظه پشت سر گذاشتیم . قبل از اینکه به تعطیلات 18 روزه بریم ، قرار بود یه پست داشته باشیم مربوط به عکسهای هفت سین و ... که متاسفانه به خاطر قطع بودن نت خونه به امروز موکول شد . سفر ی هفت سین ام...
17 فروردين 1392

چهارشنبه سوري

یکی از جشن‌های آتش که در ایران باستان برای پیش درآمد یا پیش‌باز نوروز برگزار می‌شده و آمیزه‌ای از چند آیین گوناگون است، جشن سوری بوده‌است. سوری به یک معنی سرخی است و اشاره به سرخی گل است که در این روز می‌افروخته‌اند. در تاریخ بخارا آمده‌است: چون امیر سدید منصوربن نوح به ملک نشست، هنوز سال تمام نشده بود که در شب سوری چنان که عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند. در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملّی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است . این...
29 اسفند 1391