مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

15 ماهگي

گل پسرم 15 ماهگيت مبارك الان كه مهبد 15 ماهه شده ، من و بابايي يه دوره ي جديد از زندگي با مهبد رو تجربه ميكنيم .15 ماه زندگي شيرين ِ ما رنگ جديدي گرفته و هر روز با تجربه ي داشتن مهبد ، خاطرات شيريني در ذهنمان حك ميشه كه بيان آنها در اين پست خالي از لطف نيست . مهبد جان ديگه اون موجود كوچولو نيست كه يا بخوابه و يا بنشينه ، الان مهبد نياز به مراقبت بيشتري داره ،با مفهومات كلي آشناست . مفهوم اووف ، داغ بودن ،خوب بودن و بد بودن رو كاملاً درك ميكنه ولي دلش ميخواد كه خودش تجربه كنه . بطور مثال وقتي ليوان چاي رو مي بينه ميگه اووف ولي باز هم با احتياط دستش رو به طرف ليوان دراز ميكنه و به محضي كه گرماي چاي رو احساس ميكنه دستش رو ميكشه . وقتي كار ...
22 شهريور 1391

مهبد حالش خوبه خوبه ...

دوستاي مهربون و پسر قند عسلم سلام توي اين چند روزي كه ني ني وبلاگ مشغول ارتقاي سرورش بود فهميدم كه چقدر به اين وبسايت و وبلاگ و همه ي دوستامون عادت كردم و نبودنشون واقعا آزارم ميده . دوستان گلم مرسي از همه ي نظرات دلگرم كنندتون كه واسمون گذاشته بودين . روز دوشنبه 13 شهريور ماه گل پسري رو برديم پيش دكتر عليمحمدي ، تمام آزمايشات و داروها و خلاصه پرونده ي پزشكي مهبد رو هم برديم پيشش و ايشون تا نگاهي به آزمايشات انداخت گفت ، كي گفته كه اين بچه شيگلوز داره ؟؟؟ من و بابا مهدي هر دومون خيالمون راحت شد و سعي ميكرديم با سوالاتمون از آقاي دكتر به استرسهاي اين چند روزه خاتمه بديم . بعد دكتر كلي مهبد رو معاينه كرد و گفت تمام داروهاش مخصوصا ً آنتي ...
18 شهريور 1391

شيگلوز

روز پنج شنبه 2 شهريور : آقا مهبد كه الان 8 روزه كه به جز رفتن پارك و خيابون و دريا و آب بازي و ماسه بازي كار ديگه اي نداشته به شدت بهانه گيري ميكنه و مدام ميگه دَ دَ . ما هم تصميم گرفتيم كه براي ديدن مامان زري و خاله محيا بريم خونشون . بابا بهمن هم كه چند روزيه براي انجام كاري رفته كنگان ( عسلويه ) . مهبد جونم يه خورده شكمش به هم ريخته بود و من فكر ميكردم كه به خاطر در اومدن دندوناش اسهال گرفته ،كم كم  از شدت اسهال پاهاش سوخت و بعد از اون هم براي دستشويي كردن كلي جيغ ميزد . طفلكي خيلي اذيت شد .بعد از ظهر گل پسري رو برديم بيمارستان امير كبير و دكتر معاينه اش كرد و يه سري دارو براي سرما خوردگي تجويز كرد و گفت كه گلوي مهبدي عفونت كرده ...
12 شهريور 1391

موضوع انشا ء : تعطيلات خود را چگونه گذرانده ايد ؟

سلام به گل پسرم و همه ي دوستاي خوبش و مامان و باباهاي مهربونشون . قبل از اينكه بخوام چيزي بگم ، دوست دارم از همه ي مهربونايي كه در مدت غيبتمون به ما سر زدند و بذل لطف كردن تشكر كنم و بگم خيلي خيلي دوستون دارم و سر فرصت به وبلاگ همتون سر ميزنم . بالاخره تعطيلات تابستونيمون هم به انضمام سه روز مرخصي اضافه تر ، امروز به پايان رسيد و من خدمت رسيدم كه هم خاطرات سفر شازده كوچولو رو واسش بنويسم و هم از اتفاقات ناخوشايندي كه 3 روز آخر تعطيلات واسه ي گل پسرم افتاد بگم . هر چند كه نوشتن از بيماري مهبد برايم خوشايند نيست ولي اين هم برگي از دفترچه ي خاطرات زندگي پسر مهربون و كوچولوي منه ... !! مهربانم 4 روز اول تعطيلات رو كنار هم به خوبي و خوشي مشغو...
12 شهريور 1391

تعطیلات تابستانی

دوستای گلم سلام از 25 مرداد تا 3 شهریور تعطیلات تابستونیمون شروع شده والان اومدم تا از همتون برای این مدت خداحافظی کنم . آقا پسری هم کوله بارشو بسته و راهی ِ سفر شده . توی این مدت دلم برای تک تکتون تنگ میشه قول میدم که  بعد ازسفر با یه کوله بار خاطره و عکس بیام . پس تا اون موقع یا حق ....   ...
27 مرداد 1391

ادبیات مهبدی

 شازده پسر میدونی تا به امروز که 14 ماه و 14 روز سن داری توی ادبیات چه پیشرفت هایی داشتی ؟؟ پست زیر رو برات یادگاری می نویسم تا بدونی باهوش من چه طوری صحبت میکنه . تیلید  =  کلید آدی =   عاطی ( خاله عاطفه ) امی = امیر عمه = عمه دَ دو = کفش دیگر = جیگر اتب = اسب الوووو = الو آب ده = آب بده اوووم = غذا و چیزهای خوراکی بابادک = بادبادک نتن = نکن ن ِ = نون نُچ = همون نُچ خودمون که موقع کلافه شدن میگیم . صدای اسب و حالت اسب سواری رو بلدی و انجام میدی . صدای بع بعی هم یاد گرفتی . توله گربه های بیچاره ی توی حیاط رو با صدای ها...
27 مرداد 1391

تقديم به گل پسرم

چشمای بسته ی تو رو با بوسه بازش میكنم قلب شكسته ی تو رو خودم نوازش میكنم نمیذارم تنگ غروب دلت بگیره از كسی تا وقتی من كنارتم به هر چی میخوای میرسی خودم بغل میگیرمت پر میشم از عطر تنت كاشكی تو هم بفهمی كه میمیرم از نبودنت خودم به جای تو شبا بهونه هاتو میشمرم جای تو گریه میكنم جای تو غصه میخورم هر چی كه دوس داری بگو حرفای قلبتو بزن دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای من من واسه ی داشتن تو قید یه دنیا رو زدم كاشكی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم ...
16 مرداد 1391

دو روي سكه

 وقتی کوچکی دستانی هستند که اشکهایت را پاک کنند  وقتی بزرگ می شوی باید دستی باشی که اشکی را پاک کنی و خنده ای بر لبی بنشانی ... و این چه زیباست ... پسرم لبخند شيرينت و پاكي اشكهايت را دوست ميدارم . ...
9 مرداد 1391