مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

♥ ♥ عكس قشنگ مهبدُ خدا برای من كشيد ♥ ♥

با اجازه ي شاعر محترم اين شعر رو تغيير دادم و به مهبد عزيزم تقديمش ميكنم .... از برگ گل هاي سفيد , از سبزی باغ اميد الهــــــهء عشق مهبدُ , بخاطر من آفريد با هيجان و التهاب با زردی طلای ناب عكس قشنگ مهبدُ خدا برای من كشيد مهبد گل ناز منه غنچه گلباز منه ترانه ساز زندگی برای آواز منه مهبد صدای پاش میاد آهسته و یواش میاد به لطف نـــاز قدمش بهار عشق باهاش میاد پسر عزيز تر از جانم ميخوام بدوني كه خنده هات يه دنيا مي ارزه ، اميدوارم كه زندگي هميشه روي خوش بهت نشون بده و لبت هميشه خندون باشه .......   ...
17 آذر 1391

به شكرانه ي بودنت ....

سلام تك گل ِ زندگي ِ مامان و بابا عزيز دلم چند روزي ميشه كه واست ننوشتم و تنها دليلش اين بود كه به شكرانه ي بودنت و سلامتت يه مراسم دعا نذر كرده بودم كه بالاخره پنج شنبه 91/9/9 برگزارش كرديم و براي همين توي هفته ي اخير درگير تداركات اين مراسم بودم ، ضمن اينكه شما گل پسري دوباره مريض شدي ، الهي مامان فدات بشه و چشماي ناز و معصومت كه از شدت تب نيمه باز و بي حال باشه رو ديگه هيچ وقت نبينه .   « شرح مفصل آنچه بر ما گذشت در ادامه ي مطلب » سه شنبه 91/9/7 : صداي پر انرژي يه دوست ِ عزيز " الهه جون مامان يسنا "  رو شنيدم و كلي از صداي پر مهرش انرژي گرفتم . عصر به قصدِ خريد به خيابون رفتيم ، شما گل پسر تازه از خواب بيدار...
11 آذر 1391

COMMENT

امروز توي پست خصوصي يه كامنت از يه دوست عزيز و به قول مهبد آج رضا ( حاج رضا ) دريافت كردم كه بعد از كلي خنده از متن كامنت تصميم گرفتم كه براي اينكه واسه مهبد هم يادگاري بمونه عيناً در زير نقلش كنم و يه مقدار توضيحات اضافه زيرش بزارم كه بقيه خوانندگان وبلاگ هم از متن زير سر در بيارن . كامنت دريافتي : سلام مهدیه خانوم خوبی؟ چرا ناقص نوشتی مگه به من نمیگه حاج رضا؟ چطور جاروبرقی که من یادش دادمو ننوشتی؟؟؟؟ تازه امروز بدون آدامس ،آدامس میجوید خیلیم جالب.تازه قولِ چیپس بش دادم تا اومدم هولم داد گفت رضا چیییییسسس؟؟؟؟ اینارم بنویس بی زحمت. تازشم متتتتتتتییییییییییم من بش یاد دادم. راستی مادر هم میگه. خب دیگه خداحافظ. ♣♣♣...
6 آذر 1391

ايام سوگواري محرم به روايت تصوير

شنبه 4 آذر - تاسوعا يكشنبه 5 آذر - عاشوراي حسيني يه مقاله ي بسيار جالب راجع به اين ايام و نحوه ي پوشش و انديشه ها خوندم كه بيان خلاصه اي از اون خالي از لطف نيست . " در آن مقاله ذكر شده بود مهم طرز فكر و نحوه ي انديشيدن ماست كه به اين مراسم هاي مذهبي رنگ و لعابي ديگر مي بخشد و آنچه بر تن ميكنيم فقط نماد و ظاهر ماست ، ضمناً نويسنده اين مقاله ذكر نموده بود كه ميتوان در اين مراسم ها مشكي پوشيد و عنوان كرد كه براي حسينيان به عزا نشسته ايم و يا زرد پوشيد و بيان كرد كه در خزان نشسته ايم ، می توانیم لباسی سر تاپا سفید بپوشیم .می توان خندید و شادی و پایکوبی کرد و فریاد «شهیدان زنده اند» را سر د...
6 آذر 1391

توانايي هاي مهبد در 17 ماهگي

♥ گل پسرم ديگه همه ي موضوعاتي كه توي صحبت هامون با اطرافيان داريم رو متوجه ميشه و نسبت به همه چيز واكنش نشون ميده ، مخصوصاً اگه مكالماتمون راجع به كارهاي آقا مهبد باشه كه همون لحظه پا ميشه و عين همون كار رو تكرار ميكنه ، گل پسرم اين روزها عاشق تلفن صحبت كردنه و از آنچه آن لحظه بر ما ميگذره براي كسي كه پشت خطه تعريف ميكنه تازه اگه تلفني هم در كار نباشه از دستاش كمك ميگيره . گوشي ِ من رو مياره و ميگه مَمَن ، يعني ميخواد با بابا بهمن تلفني حرف بزنه ، چون بابا بهمن دوباره رفته سفر ، خيلي براش دلتنگي ميكنه و عكسشو تند تند بوس ميكنه ! ♥ به بابابزرگش ( باباي بابا ) ميگه بابو ، عصرها به مامان ميگه مامان باي باي ، بهش ميگم كج...
6 آذر 1391

يه شب پاييزيِ خوب

امروز سرم خيلي درد ميكنه ! ولي مهم نيست چون در عوضش خوشحالم ، امروز 23 آبان ، روزيه كه 27 سال پيش من اومدم تو آغوش مامانم ، امروز تولدمه و به خودم قول دادم تا يكسال ديگه اين موقع كلي تغييرات مثبت كرده باشم ، به خودم قول دادم بيشتر از پيش براي مهبدي مادري خوب و دلسوز و براي همسري هم خانومي پر انرژي و مهربون باشم ، به اميد اينكه خدا هم كمكم كنه . شايد اين پست يه بهونه باشه براي اينكه از مامان مهربونم هم كه اين همه سال زحمت براي من كشيده و الان هم براي مهبد خيلي خيلي تشكر كنم و به دستهاش بوسه بزنم . ديشب مهدي مهربونم و مهبد نازنينم براي من توي خونه ي بابا بهمن يه جشن كوچولو برپا كردن كه مهمونامون هم خاله عاطي و همسرش و م...
23 آبان 1391