مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن  بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.  آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی است؟  مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد... مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک... مامان عزيزم روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جا...
11 ارديبهشت 1392

ماجراهاي مهبد و مهد كودك - قسمت دوم

الان دقيقاً 9 روزه كه به مهد كودك ميري ، ولي همچنان صبح ها بي قراري ميكني و دوست نداري كه بدون من اونجا بموني ، ولي وقتي تماس مي گيرم مربي هاي مهربونت ميگن كه ديگه ساكت شده ولي همچنان با بچه هاي هم سنش بازي نمي كنه !!! ميگن كه مهبد همش دوست داره كه بره تو كلاس بچه هاي پيش دبستاني و با اونها بازي كنه ...... البته خودم دليل اين موضوع رو ميدونم چون هميشه همبازي هات بزرگتر از خودت بودن مهرزاد و مازيار و مهرداد 3 تا همبازي شيطون تو كه هميشه از بازي كردن باهاشون لذت مي بردي .... به خانوم مرادي مسئول بهداشت و تغذيه خيلي وابسته شدي  و دوست نداري پيش هيچ كس ديگه اي بموني ، بيچاره خانوم مرادي ميگه از بس مهبد پشت مانتو ام رو گرفته و راه اومده حس م...
10 ارديبهشت 1392

خواهر ِ مهبد !!!

ميتونيد تصور كنيد اگه مهبد يه خواهر داشت چه شكلي ميشد ؟؟!؟ شبيه مهبد ؟!؟ بعله آقا مهبد قصه ي ما يه خواهر داره كه مثل خودش ناز نازيه و يه عالمه موي خوشگل داره شنيدن كي بود مانند ديدن ؟!   ميتونيد خودتون ببينيد حالا باورتون شد كه خواهر ِ مهبد چقدر شبيه خودشه و چقدر موهاش قشنگه ...!! ...
9 ارديبهشت 1392

يك روز بهاري در دل ِ طبيعت

دردونه ي من سلام .... جمعه رو به عادت هر هفته ( البته هر موقع كه هوا خوبه !) از دست نميديم و ميزنيم به دل طبيعت تا روحي تازه كنيم و نفسي در هواي دل انگيز بهاري بكشيم و از همه مهمتر تو بتوني انرژيت رو تخليه كني ، البته هر روز بعد از ظهر براي تخليه انرژيت پارك مي بريمت ولي انگار جمعه يه مزه ي ديگه ميده بدون هيچ محدوديتي ميري و ماسه بازي و توپ بازي و تاب بازي و حتي گاهي مورچه بازي و ..... رو تجربه ميكني . ↓ ↓ ولي جمعه ي قبل يه فرقي داشت و تو كارهاي جديدي و رو تجربه كردي و كلي هم لذت بردي ↓ ↓ كلي با بيل و كلنگ و شن كش و فرقون و از همه بيشتر ماشين ِ خودت بازي كردي ، با بيلچه خاك ميريختي توي ماشينت و يه مسافتي م...
8 ارديبهشت 1392

اينجا راديو دل است ، دل نوشته هايي در هم

مقدمه نوشت : گل پسرم سلام ، قند عسلم همونطور كه قبلا ً بارها گفتم اينجا مكانيست براي نقل خاطره هاي كودكي و شيرين مهبد ، نقل ِ آنچه بر مهبد گذشته و آنچه بايد مهبد در مورد كودكي اش بداند ، اما با اجازت ميخوام اين پست رو به خود ِخودم اختصاص بدم تا شايد با درد و دل كردن و  نظرات و دلگرمي هايي كه دوستان عزيزم بهم ميدن بتونم كمي آرامش رو به خودم بر گردونم ، پس با اجازه شروع ميكنم .   اين پست به يكسري اعترافات مادرانه مي پردازد !!!! آخرین بار که خودم رو با شرایط اطرافم آپدیت کردم کی بود؟؟؟ اون موقع كه مادر شدم ؟؟ نه ، اون موقع كه مهبد راه رفتن رو ياد گرفت ؟؟؟ نه نه ، اون موقع بود كه از شير گرفتمش ؟؟؟ تا جايي كه يادم مياد هميش...
4 ارديبهشت 1392

اگه گفتي امروز چه روزيه ؟؟

سلام عزيز دل مامان امروز يه روز خيلي خوبه ، روزيكه عددِ 2 توي تقويم صف كشيده و ميخواد تولد بابا مهدي رو بهمون ياد آور بشه! 92/2/2 مهدي مهربانم ، تو خوب ميداني كه عشق در قفس لغات و واژگان و جملات نمي گنجد ، بنابراين تهي دست به اينجا اومدم تا با زبان قاصرم در برابر اين واژه ي عظيم ، " عشق " سر  بلند كنم و بي پروا بگويم خوب ِ من " تولدت مبارك " عزيزم اميدوارم كه هميشه سايه ات بر روي زندگيمون باشه و هميشه تنت سالم و لبت خندون باشه يه هديه ي كوچولو هم از طرف من و مهبد ديشب به بابا مهدي اهدا شد . ايشالله كه بتونيم قدردان گوشه اي از محبت هات باشيم . يه خاطره : ديشب كه همراه با چند تا از دوستامون شام رفته بوديم بيرون ، چ...
2 ارديبهشت 1392

ماجراهاي مهبد و مهد كودك - قسمت اول

مهد رفتیم به مهد, چه جایی بود جاتون خالی, صفایی بود تو حیاط, تو کلاسش عطر گل اقاقی بود مربی یاش, چه مهربون دوستان خوب زیاد بود بیا بریم مهد کودک با دوستامون بخوونیم شعر قشنگ با دوستامون  يه سلام پر از عطر اقاقي ، پر از صفاي كودكي ، پر از عشق مادرانه اي كه امروز اشك رو مهمون چشمام كرد . امروز اولين روزي بود كه مهبد عزيزم رو تنها به مهد كودك سپردم و با وجود اشك هاي پاكش تنهاش گذاشتم و رفتم سر كار !! عزيز دلم البته تنها گذاشتنت فقط و فقط به خاطر خودت بود ، به خاطر اينكه مهد كودك ميتونه به پرورش هوش اجتماعيت كمك كنه ، مهد ميتونه همه ي قابليت ها و تواناييهاتو شناسايي كنه و تو رو به رشد عاطفي ، رواني ، هوش و .... برس...
1 ارديبهشت 1392

يك قدم بزرگتر شدي

سلام نعمتِ زيباي خدا سلام نقشِ زيباي زندگي سلام اشتياقِ لحظه هاي نا آرام ِ من اكنون اينجا هستم تا از لحظاتي برايت بگويم كه اگرچه هم براي من و هم براي تو سخت بود اما شيرين بود از اين نظر كه باعث شد به يك استقلال بزرگ دست پيدا كني. لحظاتي كه مجبور بودم تو رو از خودم دور نگه دارم و دروغ هايي مصلحتي به زبان بياورم تا تو با باور كودكانه ات بتواني دوره ي شير خوارگي ات را پايان بخشي . نفس مامان ، ميدانم كه قطع اين وابستگي هنوز 2 ماه برايت زود بود ، اما به خاطر اينكه خوب غذا نميخوردي و خيلي خيلي به شير من وابسته شده بودي و همچنين خرداد ماه تقريبا ً هوا گرمه و ممكن بود توي اون ماه اذيت بشي تصميم بر اين شد كه تا تعطيلات نوروز به پايان نر...
19 فروردين 1392

بسيار سفر بايد كرد تا پخته شود خامي - شيراز

مهبد نازنينم ميخوام با يه سلام مادرانه ي پر انرژي پست رو شروع كنم و از سفري كه نوروز امسالمون رو پر خاطره تر كرد برايت بنويسم . صبح روز 6 فروردين ساعت 5 صبح با عمو مسعود و بابا بزرگ و عمه ها و .... سه راهي خمين قرار داشتيم و شب قبل بار سفر رو بسته بوديم . تا اون لحظه اين تنها سفري بود كه من و بابا مهدي خيلي خيلي استرس داشتيم ، نميدونم چرا ؟ شايد به خاطر درازي مسافت و نگراني از اذيت شدن تو در طول سفر بود . شب قبل اصلا ً نخوابيدم حتي 1 دقيقه !!! لباسهات رو پوشندم و روي صندلي عقب واست رختخواب گذاشتم و واسه ي خودت راحت خوابيدي ، البته وقتي سر قرار حاضر شديم و از ماشين پايين رفتم ، بيدار شدي و يه خورده با تعجب دور و برت رو نگاه ميكردي ولي هيچ چ...
18 فروردين 1392