مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

سفرنامه تصويري

الان ديگه يه هفته ست كه از تعطيلات و استراحت و .... خبري نيست و روزهاي پر كار و پر مشغلمون شروع شده اما هنوزم دارم با شيريني ِ اون لحظه ها زندگي ميكنم و مرور خاطراتش همچنان انرژي دوباره اي بهم مي بخشه ، توي پست " از تعطيلات برگشتيم " قول داده بودم كه عكس هاي بيشتري برات به يادگار بزارم و اين هم مابقي عكس هات : از راست به چپ : غزل - مهبد - كيانا كلي شاتل سواري كردن ، البته كنار ساحل ! موج ها در حال قلقلك بدن ِ مهبد ،  مهبد در حال ِ كيف كردن و خنديدن مامان يه عكس ِ اوشِل بنداز ..... 1-2-3 بخند پسرم .... نه اينجوري بخند تا دندونات معلوم شه ......  ماآني نارنگي ميحواي ؟؟؟ اِ اِ اِ اينجام نارن...
2 شهريور 1392

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

هر روز بهتر از ديروز ، اين يه شعار تبليغاتيه كه من در رابطه با پسرك كوچولوي شيطون و بازيگوش خودمون  واقعا ً بهش ايمان آوردم . هر روز پخته تر ، شيرين تر ، شادتر و صد البته بهتر از ديروز . بابا مهدي هر روز ذوق بزرگتر شدنت و دانا تر شدنت رو ميكنه ، هي دوست داره يه جوري سر به سرت بزاره تا عكس العمل هاي جديدت رو ببينه و توي دلش قند آب بشه ، لبخندي از روي رضايت به روي لبش بشينه ، گونه ات رو يه بوسه بزنه و بهت بگه  " قربونش برم ، مرد شده ديگه " توي اينروزها ، خيلي صحبت هايي كردي كه منو و بابا مهدي رو به تعجب وا داشتي ، به اينكه به فكر بيفتيم كه گل پسر ماشالله داره حسابي رشد ميكنه و قد ميكشه و ما چه كنيم كه از رشد فكريش ، بد...
30 مرداد 1392

از تعطيلات برگشتيم

سلااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااام صد تا سلااااام به همه ي دوستاي مهربون و عزيزاني كه در نبودنمون هم بودن و بهمون سر زدن و چراغ اين خونه رو روشن نگه داشتن ،دلمون براي تك تكتون تنگ شده بود ، بالاخره تعطيلات تقريبا ً دو هفته اي ما به سر اومد و با كلي انرژي برگشتيم . روزهاي خيلي خيلي خوبي بود چون يه مسافرت دسته جمعي به شمال ايران داشتيم و خيلي بهمون خوش گذشت . جاي همتون خالي ..... از همه بهترش اين بود كه توي اين دو هفته دربست در خدمت آقا مهبد بودم از آب بازي تا قائم موشك و گرگم به هوا و عمو زنجير باف بگير تا قصه و شعر و رقص و كتابخواني و بسكتبال و ..... پايه ي ثابت بودم با اين پسرك پر انرژي و چقدر خودم انرژي گرفتم از اينهمه اشتياقي ...
28 مرداد 1392

زيركانه

اين چند روزه چنان مسحور شكر پراني هات و نقل و نبات هايي كه از دهان ِ كوچولوت با چاشني ِ زيركي شدم كه ذهنم اصلا ً كار نميكرد چه جوري اين پست رو برات شروع كنم ، بنابراين با اجازه ي خاله الهه چند تا كلمه ي اول رو از ايشون وام گرفتم و ميخوام چند تا از خاطرات ِ با مزه ي اينروزها رو برات به ديوار اين خونه سنجاق كنم تا بدوني از چه زماني ياد گرفتي زيركانه و با هوشياري به خواسته هات برسي ..... ليوان به دست و با يه لحن ملتمسانه جلو اومدي و گفتي " ماآني يه ذره آب بريز زياد نريزي ها ميحوام آب بازي كنم " دليل انتخاب اين لحن اين بود كه منو فريب بدي كه اجازه ي آب بازي با يه ذره آب صادر بشه ، صد البته كه من با شناختي كه ازت دارم مطمئن بودم كه به يه ...
9 مرداد 1392

تو خودت قند و نباتي

شيرين تر از شهد ، شيرين تر از عسل كه ميگم ، طعم داشتن يه پسر بلبل زبون و بازيگوش و شيطون رو ميگم كه هر روز از قبلش خواستني تر و شيرين تر و صد البته عاقل تر ميشه و من مادر رو بيش از پيش ميكنه عاشق و شيداي خودش ....  ماشالله ، هزار ماشالله ديگه صحبت كردنت كامل شده ، يعني قبل از دو سالگيت هم به خوبي صحبت ميكردي و جمله ميگفتي اما با مكث و كمي درنگ ، اما الان خيلي خوب صحبت ميكني و از اتفاقاتي كه در طي روز افتاده هم تعريف ميكني ، درست مثل يه آدم بزرگ با حركات دستت و قهقهه هاي گاه و بيگاه بين كلامت خيلي خوب از پس ِ دلبري بر مياي و حسابي دل منو و بابا مهدي رو ميبري !!! هنوز حرف "خ" رو بخوبي نميتوني تلفظ كني و توي برخي كلمات "ح " رو جايگزينش م...
7 مرداد 1392

آب تني

دومين ماه تابستون با يه گرماي بي سابقه كه ديگه طاقت فرسا شده از راه رسيده و روزهاي طلايي تابستانمون رو بنام مرداد مزين كرد ، تو كوچولوي من هم مدام از گرما شكايت داري و ميگي گرمه !! و همش درخواست داري كه بابا مهدي ببرت شهرستانك واسه آب تني ..... بابا مهدي هم چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه وفاي به عهد كرد و بردت آبتني كه تو بتوني خوب خنك بشي و كيف كني . روز اولت كه چهارشنبه باشه عصر 4 نسله رفته بوديد صفا يعني تو و بابا مهدي و بابامصطفي و  بابا بزرگ بابا . كلي خوش گذرونده بوديد و عصرت رو  كلا ً به آب تني گذرونده بودي و توپ پرت كردن توي آب . روز دومت هم كه من ( به همراه بابا بهمن و مامان زري و خاله و مهرزاد ) هم از حدوداي ساعت 9 شب بهت...
5 مرداد 1392

شايد كسي بخواند !!! مي خواهيم با تن سالم زنده بمانيم

آلودگي هوا دو برابر حد مجاز آژير قرمز براي سلامتي تجمع اعتراض‌آمیز مردم اراک نسبت به آلودگی هوا افزایش آلودگی نتیجه طرح جامع کاهش آلودگی هوای اراک تعطیلی اراک برای فردا تمدید شد آلودگي هواي اراك هم در شرايط هشدار است آلودگی هوای اراک 12 برابر حد استاندارد افزایش تاثیر منفی ریزگردها در هوای گرم ريزگردها نَفَس اراكي ها را هم بُريد تابش اشعه ماورای بنفش در اراک در شرایط حداکثری است آلودگی سرخط زندگی در اراک اين عناويني كه بالا ازشون نوشتم عناوين اخبار و روزنامه هاي اين روزهاي داغ شهرمونه ، همشون حكايت و روايت قصه ي پر غصه ي آلودگي ِ شهرمون...
29 تير 1392

سوسك

نميدونم يه سوسك زشت از كجا تو خونمون پيداش شد كه بعد از اينكه بابا مهدي زحمت كشتنشو كشيد و تو واكنش جيغ و داد منو ديدي و كلي خنديدي هي وسيله هاي كوچيك مثل قند و تراش و .... پيدا ميكني و يواش از پشت سر پرتاب ميكني به سمت من ، منم كه ترسو  60 متر مي پرم بالا و تو هم قهقهه خندتو سر ميدي ..... پسر جون من تسليم ديگه از سوسك نمي ترسم !!!! ...
29 تير 1392

عسل ِ بابا

سلام گل پسرم . اينروزها خيلي شيطون و با مزه و بلا شدي ... اينقدر حرفهات واسمون شيرينه و جذابه كه حتي سر كار هم با بابا مهدي مرورش ميكنيم و كلي بهت مي خنديديم . شيريني ِ زندگي من ، اينقدر با مزه صحبت ميكني و دل ميبري كه هر چي واست بگم كم گفتم . از همه چيز بايد سر در بياري و با چشمان جستجو گرت فقط به دنبال شيطنت هاي كودكانه ات هستي . بهت ميگم زندگي ِ كي هستي ؟ ميگي مامان مهديه ، نفس ، عمر ، خوشگل ، جيگر هم به همين منوال سوال ميشه و همه رو مامان جواب ميدي ... بهت ميگم پس چيه بابا مهدي ؟؟؟؟ با اون لهجه ي خوشگل كودكانت ميگي " عَشَل ِ بابا " ( عسل بابا ) اي شيطون خودت هم ميدوني عسلي ها .... به تبليغات ماهواره خيلي علاقمند شدي و مي شيني با ...
22 تير 1392

اون آقاهه مواش تَنده !!

پنج شنبه شب 3 تايي رفته بوديم بيرون شام بخوريم كه يه بنده خدايي كه خودش سرش رو كامل تراشيده بود و براي براقيت هر چه بيشتر كله اش كلي هم روغن زده بود رو ديدي و سريع گفتي مامان " اين آقاهه مواش تَنده !! "   ( موهاش كنده ) . حالا اينكه آقاهه متوجه صحبتت نشد و يا اينكه به روي خودش نياورد ، نميدونم . به هر حال موضوع ختم شد . مشغول شام بوديم كه يه خانواده ي ديگه ميز كناريمون نشستن و از قضا مرد خانواده دوباره سرش خلوت بود .....( موهاش ريخته بود ) . يه نگاهي به دور و برت انداختي و دوباره حرفت رو تكرار كردي " مامان آقاهه مواش تَنده ، حالا نه يه بار ، نه دوبار ، صد دفعه تكرار كردي و هر دفعه با انگشت اشارت چنان اشاره ميكردي كه منو بابا مهدي از...
15 تير 1392