آنچه گذشت ( 8 روز اول تير ماه )
بالاخره با هر سختي بود از خونه ي استيجاريمون دل كنديم و رفتيم به خونه ي جديد !! بابا مهدي خيلي حالش خراب بود و استرس داشت ، مهبد كلي هيجان داشت و من هم يه حس غريب مثل دلشوره يا تشويش .............. اما باز هم ياري مامان زري و بابا بهمن و خاله اِلي و عاطي و محيا و عمو رضا به ياريمون شتافت و ما رو از درگيري جسمي و فكري نجات داد . بابا بهمن يه تشكر جانانه از شما كه اگه نبودي هيچ كدوم از كارهامون پيش نميرفت ، از آماده سازي خونه قبل از اسباب كشي تا مرحله ي چيدن همپاي همه ي لحظه هامون بودي . خدا قوتت بده .... مهبد نازنينم ، هر كسي مياد خونمون با يه شور و شعف خاصي ميري سمت اتاقت و همه چيز رو با زبون بچگانه ي خودت توضيح ميدي .الان چند شبه كه جدا...







