مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

قند عسلم 29 ماهگيت مبارك

  مهبد جان تا اين لحظه 2 سال و 5 ماه و 0 روز و 21 ساعت و 51 دقيقه و 38 ثانيه سن دارد اين جمله ايه كه همين الان كه دارم مي نويسم سر در خونه ي وبلاگته و ثانيه به ثانيه رشدت رو داره بهم نشون ميده . قند عسلم 29 ماهگيت مبارك شيرين عسلم اينقدر شيرين زبون و ماشالله هزار ماشالله دانا شدي كه همه رو كلي از حرفات متعجب ميكني . اين هم نمونه اي از گلواژه هاي پسرك 29 ماهه ي من .... مامان : مهبد ج.ي.ش نداري پسرم ؟     مهبد در حاليكه ثانيه اي بيشتر نميتونه تحمل كنه : نههههههههه مامان : اگه ج.ي.شت بريزه توي شلوارت آبرومون ميره ها مهبد : آبرومون كجاست ؟؟! آبرومون كيه ؟؟!!     &n...
20 آبان 1392

ماهِ من

اينروزها به جمع كردن خرت و پرت هاي مختلف علاقه مند شدي و حس مالكيت به وسايلي كه دوست داري داشته باشي مثل ادكلن و مام و ناخن گير و .... خيلي توي رفتارت ديده ميشه . جمعه از صبح مشغول بساب و بشور و .... بودم وقتي كارم تموم شد و خواستم دستام رو يه خورده كرم بزنم ديدم جعبه اش روي ميزم نيست . با اين اخلاق ِ جديدت حدس زدم كار تو باشه . گفتم مهبد جون كرم مامانو نديدي ؟؟؟ دستات رو بهم نشون دادي و خواستي گولم بزني گفتي " آآ ببين دست ِ من نيست دستام خاليه " گفتم آخه دستام خشك شده بايد كرم بزنم تا خوب شه . يه خورده اي خودت رو جمع و جور كردي و گفتي  " يه ذره بزني كرمم تموم نشه هااااا ... چَشم ؟؟؟ " بنده هم چشم گويان دنبالت...
18 آبان 1392

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه ...

اينروزهاي خونمون با حضورت خيلي خيلي گرمه ، ماشالله براي لحظه اي هم نه به خودت استراحت ميدي و نه به چشمهاي نازت .... بخشي از ديالوگ روزانه بابا مهدي و مهبد : مهبد : بابا تو ميخواي اخبار ببيني ؟؟ بابا : نه مهبد : پس من ميخوام پلنگ صورتي ببينم ! بابا : " با ناراحتي " باشه بيا واست بزارم ، سريع كنترل ها رو بر ميداره تلويزيون رو روشن ميكنه كه تا لحظه ي play شدن سي دي حداقل بتونه تيتر خبرها و يا قسمتي از برنامه مورد علاقشو ببينه . مهبد : بابا پلنگ صورتي بزار ، بابا پلنگ صورتي بزار ، بابا پلنگ صورتي بزااااااااار. اينقدر پشت سر هم اين جمله تكرار ميشه كه خودت رو هم كلافه ميكني . بابا : مهبد : با خونسردي هر چه تمام...
13 آبان 1392

قصه از کجا شروع شد ؟ از گل و باغ و جوونه .....

نميدونم قصه رو از كجا شروع كنم ، اصلا ً نميدونم از كجا شروع شده كه بخوام قصه اش رو روايت كنم ، ازدلبستگي ريشه به خاك ، يا از دلبستگي آفتابگردون به خورشيد يا از دلبستگي ماهي به آب !!! نه ..... هيچ كدوم از اينا نيست . قصه ي رنگ و بوي سومين پاييز ِمتفاوت از دلبستگي من به تو شروع شد... همونطوري كه ماهي از بي آبي تاب نمياره منم از ناراحتي و دوري از تو بي تاب ميشم و آخر و عاقبتم ميشه مثل يه ماهي بدون آب !!! اينروزها يه ذهنيت و يه دل مشغولي ديگه واسم درست كردي و اون اينه كه صبح ها كه از خواب بيدار ميشي و مامان زري رو جايگزين من ميبيني گريه ميكني و ميگي ميخوام برم خونه ي خودمون و تا لحظاتي بهوونه گيري هات ادامه داره . شب ها هم موقع خواب با يه حس ...
8 آبان 1392

ستاره ي درخشان ِ من

سه شنبه اي كه گذشت ، مراسم عقد عمو مسعود بود ، عمو مسعود عزيز بالاخره نيمه ي گمشده اش رو پيدا كرد و توي روز عرفه ساعت 6/30 عصر خطبه ي عقدش جاري شد . برايش از صميم قلب آرزوي خوشبختي ميكنم . از دو روز قبل كه لباس هات رو آماده كردم ، خيلي ذوق داشتي و هر موقع براي پرو تنت ميكردمشون كلي بالا و پاييت مي پريدي و ميرقصيدي ، براي اولين بار بود كه واست كت و شلوار دوختم و خيلي شيك هم از كار دراومد . تو مثل هميشه ، توي جمع ميدرخشيدي و با ورودت به محضر همه گفتن " دوماد كوچولو اومد " و كلي ذوقت رو كردن ، خيلي با مزه شده بودي و خيلي هم ذوق داشتي كه به قول خودت به عروسي عمو مسعود بري . اين عكس يادگاري پدر و پسري رو هم اينجا ميزارم تا بدوني چه ت...
27 مهر 1392

روز جهاني كودك بر همه ي كودكان جهان مبارك ....

امروز 16 مهر ، به نام فرشتگان پاك و معصوم خدا در روي زمين نام نهاده شده . روز كودك روزي كه به نظرم همه بايد بيشتر به كودكانمون بينديشيم و بيشتر براي سلامت روحشون برنامه ريزي كنيم . در سال 1953 ، یونیسف ( United Nations International Emergency Fund ) یکی از بخشهای دائمی در سازمان ملل گردید . و روز 8 اکتبر " روز جهانی کودک " نام گذاری شد. ما بزرگترها موظفيم به بهانه ي اين روز بيشتر از قبل راجع به فرزندانمون و آينده اي كه در انتظارشونه فكر كنيم ، ما موظفيم همپاي اونها رشد كنيم و بزرگ بشيم ، ما موظفيم به حقوق كودكان احترام بزاريم و اينطوري بهشون احترام گذاشتن رو ياد بديم ، ما موظفيم آسايش روحي و رواني كودكانمون رو فراهم بياريم و در ...
16 مهر 1392

اگه بين من و تو فاصله يك نفس ِ ، نفس ِ منو بگير ....

دلبند 27 ماهه ام امروز با همه ي دلتنگي هايم به سراغت آمدم تا اين دل ِ لبريز از عشق را روي زانوهای کوچولوت قرار بدم و تو با نیم نگاهی به آن ،  آگاه شوي از آنچه اينروزها بر ما ميگذرد و بداني كه شيرين ترين لحظاتم را در اين دنياي پر دغدغه ميان دستان ِ كوچك و نوازشگرت سپري ميكنم . مهبد مهربانم ، ماه ِ زيباي آسمان ِ شب هايم  دوست دارم بي پروا از دوست داشتن هايم به تو بگويم ، از عطر تنت ، از ارادتي كه به چشمان سياهت دارم و از مهري كه درون وجود پاك و بي آلايشت موج ميزند . گاهي درون آغوشم مي فشارمت و ميخواهم سيراب شوم از آرامش وجودت . ميخواهم پر شوم از همه ي خوبيها و پاكي هايت ، ميخواهم سير كنم در دنياي رنگارنگ كودكي ات ....كاش ميشد همي...
9 مهر 1392