مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

بوي ماه مهر

         يه سلام پر از مهر در دومين روز مهر به شاهزاده ي شيرين زبون من عزيزم  پاییزت پر از رگبار آرزوهای قشنگ ...اولین لحظه های پاییزت از نم نم باران خوشرنگ ..و من آرزومند آرزوهایت .. نه بهار با هیچ اردیبهشتی ..نه تابستان با هیچ شهریوری ..و نه زمستان با هیچ اسفندی ..اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد ..پائیز مهری داشت که بر دل هر خیابان می نشست .. مهرتان پر مهر  و پاييزتان پر باران ..... بگذريم ..... هورا دندان هفدهم و هيجدهمت هم نيش كشيده  ( دندانهاي تخت پايين )و يه سفيدي كوچولو از لثه هات بيرون زده ، جاشون به شدت ميخاره و با مظلوميت ميگي " مامان اَندُ...
2 مهر 1392

قصه تنهايي

ديشب حدوداي ساعت 10 بود كه ديگه چشماي خوشگلت پر از خواب شده بود و به خاطر اينكه كل روز رو به آتيش سوزوندن با مهرزاد گذرونده بودي و اصلاً استراحت نكرده بودي يه خورده اي داشتي نق نق ميكردي ، بردمت رو تخت خوابوندمت و خودم هم كنارت دراز كشيدم و گفتم بيا واست قصه بگم تا خوابت ببره ..... همون موقع گفتي " قصه ي تنهايي بگو " من اصلا ً متوجه منظورت نشده بودم و داشتم از خودم قصه ي تنهايي سرهم ميكردم و ميگفتم كه يكباره داد زدي گفتي : " اين نه ، تَنايي "   انگار خواب بر اون زبون خوشگلت هم مسلط شده بود و نميتونستي منظورت رو خوب بفهموني و من هم كه انگار خواب بر كل مغزم حكمراني ميكرد چون اصلا ً هنگ كرده بودم و نميدونستم كدوم يكي از قصه ها رو م...
26 شهريور 1392

بيب بيب

بيب بيب بيب بيب اين صداي بوق ماشين عروسه كه توي تابستون امسال توي خيابونها زياد شنيدي و در نهايت هر ماشين گل زده اي رو كه ميبيني بيب بيبت گل ميكنه .... توي شهريور ماه 2 تا جشن داشتيم كه يكيش عروسي دوست بابا مهدي ( عمو ميثم ) كه 8 شهريور ماه برگزار شد و اون يكي نامزدي مبينا يكي از اقوام ماماني بود كه همين ديشب بود ، اينقدر براي رفتن به عروسي سر تا پا شور ميشي كه من همش براي جووناي فاميل و ... دعا ميكنم زودتر عروس و دوماد شن تا تو بيشتر كيف كني . هر چند كه توي جشن عروسي عمو ميثم خوش اخلاق تر بودي و كلا ً سرحال تر بودي ' اما جشن نامزدي هم بد نبود بعد از يك بار قر دادن به اتفاق مامان و بابا ترجيح دادي كه من بغلت كنم و اگه تو بغل من بودي پايه رقص...
20 شهريور 1392

جدال

به نقل از مامان زري : ديروز كه پيش مامان زري گذاشته بودمت و اومده بودم سركار ، با مهرزاد سر ِ يه كيسه ي پلاستيكي دعواتون ميشه و خلاصه تو بكش ، مهرزاد بكش ، در نهايت آخر مهرزاد پيروز ميشه و چون شكست خورده از اين جدال بودي كه با يه بغض رو ميكني به مهرزاد و ميگي اصلا تو ًبرو خونتون ..........!!!!! مهرزاد نازنين هم كه مثل تو مامانش سر كار بوده ميگه اگه راست ميگي خودت برو خونتون !!! تو بغضت شدت پيدا ميكنه و ميگي آخه من كه مامانم خونه نيست مامانم سر ِ تاره ( كار ) !!!!!!!!!!! الهي من به فدات ماماني ،الهي من دور تو با اون بغضت بگردم ، صبور باش مادر ، دعواي ديگه پيش مياد *********************** بعدا ً نوشت : اين عكس هاي خوشگل هم روز...
20 شهريور 1392

كلاغه ميگه قار قار

پسرك شيرين زبون و بازيگوشم صداي بعضي از حيوونها رو قبل از يك سالگي و بعضي ها رو وقتي يكسال و چند ماهت بود ياد گرفتي و صداي ضبط شده از همه ي اون دورانهات رو دارم اما آخرين ورژن صداي حيوونها كه ديروز توسط آقا سياوش ( شوهر عمه ويدا ) ازت پرسيده شد به شرح زير ِ خودت بخوون كه بدوني چه وروجكي بودي، كلاغه ميگه : مهبد :   قار قار مامانش ميگه ولش تُن    هاپو ميگه : مهبد : هاپ هاپ الاغه ميگه : مهبد با صداي نازك مشابه صداي جوجه :   خر خر خر  خروسه ميگه : مهبد : قوقولي قوقول فقط با جايگزيني " دال " به جاي قاف      ...
16 شهريور 1392

نمك ِ زندگي ما - قسمت اول

اين چند وقته اينقدر از شيريني و قند و نبات و عسل و .... همه چي گفتم كه يادم رفته بگم نمكدون ِ من كلي هم نمك ميريزه ، اينروزها هر روز يه تجربه ي جالب با هم داريم و كلي از دست كارهات به وجد ميايم ، اين شما و اين هم نمك ِ زندگي ما ....  مهبد ميگه : داغ نِمِه : قابلمه كوچيكه : كلوچه لبالي : لواشك تندي : فلفل بَعَل : بغل دوبّين : دوربين تَپ تاپ : لپ تاپ قيچي : قيسي سيفيد : تخمه كدو ماشالله ، هزار ماشالله از همه چي سر در مياري ، همه كلمه اي ميتوني بگي ، بعضي ها رو كامل ياد گرفتي اما دلت نميخواد اصلاح شده اش رو بگي مثل ن ِ ن ِ نا كه ميشه نگار !  شب ها برامون آواز امشب ميخوام مست بشم ، عاشق يكدست ب...
16 شهريور 1392

فسقلك حاضر جواب

داشتم لباس هاي شسته شده رو تا ميكردم و داخل كشو ميذاشتم كه يهو به ذهنم رسيد يه شوخي با فسقلكم بكنم ، جوراب خوشگل سفيد و آبيش رو كه روي ساقش مزين شده به يه خرس كوچولوي آبي رنگ برداشتم و شروع كردم با خودم حرف زدن كه " چه جوراب خوش آب و رنگي ، آخ جون فردا مي پوشم ميرم سركار ، خوشگل ميشم ، آخ جون ..... " مهبد هم داشت زير چشمي نگاهم ميكرد تا ديد منظورم جوراب ِ مهبد ِ گفت : " نپوشي ها آخه تو بزرگتر از جوراباي مني خُب ، نيميتوني را بري بعد ميخولي زمين با تَله ، خُب ، مي ميري بعد من مامان ندارم بَعَلم بِعيره ، چَشم ماآني؟؟؟!!!! " ( ترجمه : نپوشي ها ، آخه تو بزرگتر از جورابهاي مني ، نميتوني راه بري ، بعد با كله ميخوري زمين ، مي ميري بعد من د...
6 شهريور 1392