مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

چهارشنبه سوري

یکی از جشن‌های آتش که در ایران باستان برای پیش درآمد یا پیش‌باز نوروز برگزار می‌شده و آمیزه‌ای از چند آیین گوناگون است، جشن سوری بوده‌است. سوری به یک معنی سرخی است و اشاره به سرخی گل است که در این روز می‌افروخته‌اند. در تاریخ بخارا آمده‌است: چون امیر سدید منصوربن نوح به ملک نشست، هنوز سال تمام نشده بود که در شب سوری چنان که عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند. در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملّی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است . این...
29 اسفند 1391

قصه ي امسالتان بي غصه باد

مهبد نازنينم ، سلام سلامي به گرمي خورشيدي كه اين روزها سر و كله اش پيدا شده و تقريبا ً هر روز صبح بهمون سلام ميكنه و تا حدوداي ساعت 6.30 هم تو آسمون مي بينيمش ، روزها داره كم كم بلند ميشه و هوا هم كه كاملا ً بهاري شده . پسر بهاري ِ من  ! بهار داره از راه مياد با همه ي زيبايي هاش ، با همه ي لطافت هاش و من هنوز اندر خم يك كوچه ام ، هنوز فرصت كافي براي ساماندهي به كارهام رو نداشتم . الان دقايق آخري ِ كه من سر كارم .بابا مهدي هم امروز رو مرخصي گرفته بود كه به يه سري كارها سر و سامون بده ولي من نتونستم مرخصي بگيرم . الان كه دارم واست مي نويسم يه روز پر كار و پر مشغله رو پشت سر گذاشتم و خيلي با عجله دارم واست مي نويسم . اين دو سه روز آخري...
28 اسفند 1391

22 ماه زندگيت مبارك

گل پسر ماماني 21 ماه از لذت با تو بودن ميگذره و امروز ماهگرد همون لحظه ي زيباست ، همون روزي كه طنين صدات اشك شوق رو به چشمام جاري كرد . همون لحظه هايي كه براي هميشه لذتش رو تو وجودم جاودانه كردم . مهبد عزيزم شروع بيست و دومين ماه زندگيت مبارك . لحظه هايي سرشار از شوق و اشتياق و لبخند و شادي برايت آرزومندم . البته قرار بود پست نداشته باشيم ولي حيفم اومد اين لحظه رو جاودانه نكنم ....
22 اسفند 1391

جمله گويي مهبد ، خداحافظي تا روزهاي پاياني سال

نفسم ، ميدونم كه توي اين چند پست اخير يكسره راجع به شيرين زبوني هات حرف زدم ، اين بار اومدم بگم كه شيرين زبونِ مامان چند روزي هست كه جمله گويي چند كلمه اي رو آغاز كرده . جملاتي از تركيب كلمات كه عمدتا ً نميتوني با اِ مالكيت ربطشون بدي و بين همه ي كلمه ها كاما ميزاري يعني موقع بيان جمله مكث ميكني . من به دورت بگردم كه ديشب بابا مهدي آبسرد كن يخچال رو از دستت قفل كرد . آخه هنوز قدت به راحتي بهش نميرسه ليوان رو ميبري بالا و قد كشي ميكني تا بتوني يه ليوان آب پر كني و اغلب خيس خيس ميشي !! بعد از قفل شدن آب سرد كن با حالت خواهش به بابايي گفتي " گُفل ، باز ، آب بخوله ، مَبُد جودتي " و من و بابايي كه از صحبت كردنت ضعف كرديم و كلي خنديديم و باباي...
20 اسفند 1391

بخشي از مكالمات دردونه ي ما به زبان خودش

    آنچه مهبد مي گويد :                                                آنچه معني ميدهد : -------------------------------------                                 ------------------------------------------   ♥ پيشو ، پَليد ، ش...
14 اسفند 1391

روزانه هاي با مزه ي طوطي ِ شيرين زبون ِ ما - قسمت دوم

گل پسري اينقدر اين روزها شيطون و شيريني و خوشمزه شدي كه اگه تمام وقتم رو هم براي نوشتن ازت صرف كنم هنوز نميتونم تمام و كمال شيريني ِ شهد ِ بازيگوشي هات و شيطنت هات رو توي اين دفترچه خاطرات الكترونيكي جاودانه كنم تا با هر بار ورق زدنش مزه ي همشون بره زير دندونم ، اما اين ها رو مي نويسم تا با مزه ترين ها ماندگار بشه ..... در كابينت ، يخچال ، كمد ديواري و هر جايي كه فقط قسمتي از سرت و دو تا چشماي خوشگلت توش جا بشه رو باز ميكني و ميگي  " مامان ما نيستيم !!! " بعد هم ماماني بايد طبق روال دنبالت بگرده و از گمشدنت ناراحت بشه و زار بزنه تا گل پسر بياد بگه "  ايناهاش ايجام " ( اينجا هستم ) بعد قهقهه سر بده و دوباره از اول ..... يعني ف...
5 اسفند 1391

روزانه هاي با مزه ي طوطي ِ شيرين زبون ِ ما

3 نفري توي ماشين نشستيم و مهبد به بابايي رو ميكنه ميگه : بابا آقا شيره مي حري ؟ بابا مهدي : بله               مهبد : حِرس ميحري ؟ ( خرس )           بابا مهدي : بله مهبد : امير بازي ميحري ؟      بابا مهدي : بله         تاتائو ميحري ؟ بله    پاشتيل ميحري : بله              جوجو ميحري ؟ بله      و اين داستان ادامه دارد و تمام كلماتي كه مهبد بلده بايد توسط ...
2 اسفند 1391