مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

خ مثل " خودم "

چند وقتيه كه يه شخصيتي همراه مهبد داره بزرگ ميشه و اينروزها شده همراه لحظه به لحظه اش  و توي همه ي كارهاي روزانه از غذا خوردن و لباس پوشيدن و نقاشي و حتي آشپزي لحظه اي تنهاش نميزاره .... و اون شخصيت كسي نيست به جز " خودم " كه مهبد صداش ميزنه " حودم " بعله آقا مهبد قصه ي ما روز به روز داره بيشتر از قبل خودش رو مي شناسه و به توانايي هاش پي مي بره ! همش در حال تلاشه كه لباس هاش رو خودش بپوشه ، كفش هاش رو خودش پا كنه ، غذاش رو خودش بخوره ، دست هاش رو خودش بشوره و حتي توي جارو كردن بدو بدو مياد و ميگه : " حودم   " .... اگه دلش بخواد كاري رو خودش انجام بده و نتونه ، كلافه ميشه و ميگه " نميتونه " !!! ولي من تشويقش ميكنم و ميگ...
17 ارديبهشت 1392

ارديبهشت ِ پر ماجرا

همچنان ارديبهشتمون رو سپري ميكنيم و كلي ماجراها از ابتداش داشتيم تا امروز كه پانزدهمه ، گرچه قبلا ً همش رو واست نوشتم ولي يه بار ديگه مرور ميكنيم و آنچه كه برايت خاطره نكردم رو ثبت ميكنم . روز اول اين ماه رو كه شروع ِ مهد كودك رفتنت بود ، روز دوم تولد بابا مهدي ، روز مادر و روز معلم و تولد كسري ( پسر عمه ) ، هم توي همين ماه بود كه همشون واسه خودش برنامه اي خاص داشت ! از روز معلم خيلي خلاصه بگم كه رفتيم مهد و واسه همه ي مربي هات گل و كادو برديم و از زحماتشون قدرداني كرديم  چند روزي بود كه حال خوبي نداشتي بردمت دكتر و تشخيص اين بود كه خروسك گرفتي و بعد هم يه سري دارو و .... بعد از چند روز بهتر كه شدي ، هنوز بهبودي ِ كامل پيدا نكرده بو...
15 ارديبهشت 1392

سورپرايز

يه سورپرايز خوشگل از طرف بابا مهدي مهربون ديشب به مناسبت روز زن اتفاق افتاد كه هنوز شيريني شو دارم مزه مزه ميكنم . دستت درد نكنه مهدي جون كه كلي خوشحالم كردي . البته به جز سورپرايز كردن من يه نكته  ي حائز اهميت ديگه هم داشت و اون فرهنگ سازي واسه ي مهبد بود . يه خاطره ي شيريني كه قشنگيِ اين سورپرايزو دو چندان ميكنه اين بود كه وقتي هديه رو از بابا مهدي گرفتم و بسي خوشحالي كردم و بعد هم تشكر و بوسه و .... مهبد متعجب مشغول تماشاي رفتار هيجان زده ي من بود كه بدو بدو رفت كيف مهد كودكش رو آورد و با سرعت هر چه تمام تر دست كرد توي كيفش و يه مداد در آورد و گفت " منم اينو حَريدم " وااااااااااااي كه هر چي بگم كم گفتم . اينقدر با مزه ...
11 ارديبهشت 1392

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن  بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.  آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی است؟  مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد... مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک... مامان عزيزم روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جا...
11 ارديبهشت 1392

ماجراهاي مهبد و مهد كودك - قسمت دوم

الان دقيقاً 9 روزه كه به مهد كودك ميري ، ولي همچنان صبح ها بي قراري ميكني و دوست نداري كه بدون من اونجا بموني ، ولي وقتي تماس مي گيرم مربي هاي مهربونت ميگن كه ديگه ساكت شده ولي همچنان با بچه هاي هم سنش بازي نمي كنه !!! ميگن كه مهبد همش دوست داره كه بره تو كلاس بچه هاي پيش دبستاني و با اونها بازي كنه ...... البته خودم دليل اين موضوع رو ميدونم چون هميشه همبازي هات بزرگتر از خودت بودن مهرزاد و مازيار و مهرداد 3 تا همبازي شيطون تو كه هميشه از بازي كردن باهاشون لذت مي بردي .... به خانوم مرادي مسئول بهداشت و تغذيه خيلي وابسته شدي  و دوست نداري پيش هيچ كس ديگه اي بموني ، بيچاره خانوم مرادي ميگه از بس مهبد پشت مانتو ام رو گرفته و راه اومده حس م...
10 ارديبهشت 1392

خواهر ِ مهبد !!!

ميتونيد تصور كنيد اگه مهبد يه خواهر داشت چه شكلي ميشد ؟؟!؟ شبيه مهبد ؟!؟ بعله آقا مهبد قصه ي ما يه خواهر داره كه مثل خودش ناز نازيه و يه عالمه موي خوشگل داره شنيدن كي بود مانند ديدن ؟!   ميتونيد خودتون ببينيد حالا باورتون شد كه خواهر ِ مهبد چقدر شبيه خودشه و چقدر موهاش قشنگه ...!! ...
9 ارديبهشت 1392

يك روز بهاري در دل ِ طبيعت

دردونه ي من سلام .... جمعه رو به عادت هر هفته ( البته هر موقع كه هوا خوبه !) از دست نميديم و ميزنيم به دل طبيعت تا روحي تازه كنيم و نفسي در هواي دل انگيز بهاري بكشيم و از همه مهمتر تو بتوني انرژيت رو تخليه كني ، البته هر روز بعد از ظهر براي تخليه انرژيت پارك مي بريمت ولي انگار جمعه يه مزه ي ديگه ميده بدون هيچ محدوديتي ميري و ماسه بازي و توپ بازي و تاب بازي و حتي گاهي مورچه بازي و ..... رو تجربه ميكني . ↓ ↓ ولي جمعه ي قبل يه فرقي داشت و تو كارهاي جديدي و رو تجربه كردي و كلي هم لذت بردي ↓ ↓ كلي با بيل و كلنگ و شن كش و فرقون و از همه بيشتر ماشين ِ خودت بازي كردي ، با بيلچه خاك ميريختي توي ماشينت و يه مسافتي م...
8 ارديبهشت 1392