مهبدمهبد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

سالگرد پيوند دو قلب عاشق

مهدي عزيزم چندي پيش در برابر همديگر با گفتن يك بله كوچك تعهد ياد كرديم ، بله اي به وسعت يك عمر زندگي مشترك . امروز روز پيوند دو قلب عاشق است ، پيوند دو قلبي كه سرشار از آواي زندگيست ... مهربان ترينم ، وقتي تو با مني ، سرور و شادي با من است پس در قلب من آفتاب تابان باش . با وجودت مرا به الماس و ستارگان نيازي نيست . اين را به آسمان بگو . تو به قلب من شادي و به جانم روشنايي مي بخشي . عزيزم سالروز يكي شدنمان مبارك .... ...
25 تير 1391

پينوكيوي كوچك ، دروغ ممنوع !!!

نميدونم كه كودكان از كي و از چه سني دروغ گفتن رو شروع ميكنن ولي راجع به اينكه چرا كودكان دروغ  ميگن مطالب زيادي خوندم . از مهمترين دلايل دروغگويي ترس كودك از توبيخ و دعوا كردن ميباشد و حتي به خاطر علاقه نداشتن به انجام كاري ممكن است كودك دروغ بگويد و اما الان ما يه پينوكيوي كوچولوي باهوش داريم كه وقتي موقع خواب شبانه فرا ميرسه ، اين آقا گله دوست داره كه هنوز بازي كنه . خلاصه  مهبد كوچولو ميدونه كه مامان به 2 چيز سريع واكنش نشون ميده ، يكي درخواست آب و دومي جيش آقا مهبد . بنابراين اول مياد روي شكم مامان و دستاشو حلقه ميكنه دور گردن ماماني و زور ميزنه كه يعني بلند شو ... و اگه ماماني اصرار به خواب بكنه مهبد كوچولو به يه دروغ كوچولو م...
21 تير 1391

همه چيز به سبك مهبدي

بلال خوردن به سبك مهبدي مهبد با طعم هندوانه ..... آخ چقدر ترش و خوشمزست اين ليموِ ِ!!! چمن خوردن البته با اذن اجازه از آقاي پدر ( البته با نگاهش اجازه ميگيره ! ) آب تني و آب خوردن به سبك مهبد ! پسر شيرينم من و بابا خيلي دوستت داريم . اينقدر دلبري نكن !!!! ...
19 تير 1391

چشمهایـــــــم را بسته ام ، تا تو را ببینم...

مادر که می‌شوی گاهی دلت می‌گیرد. گاه بی‌اختیار اشک میریزی و چون مادری وقتی همه خوابند گریه می‌کنی … دلت می‌خواهد همه تاجهای افتخار مادر بودن را به کناری بگذاری و خودت را نگاه کنی گاهی خالی می‌شوی از همه خنده‌ها، گاهی دلت فقط یک جاده می‌خواهد که بروی اما نمی‌دانی کجا؟ و چرا؟ گاهی حتی آزاد نیستی که فکر کنی، که بسازی، بنویسی و دلت می‌گیرد و تو سوال می‌کنی و من هیچ نمی‌گویم و تو اصرار می‌کنی و من … دلم می‌گیرد وقتی از تو فرار می‌کنم و دلم پیش توست، نمی‌دانی چقدر دردناک است رها کردن دست کوچکی که می‌دانی چند صباحی دیگر از میان دستانت خواهد گذ...
14 تير 1391

روايت تصوير

پسرك عزيزم ، قند عسلم ، شازده كوچولو ي قصه ي زندگي من ، اين پست رو ميخوام اختصاص بدم به چند تا عكس زيبا از جنابعالي و توضيح مرتبط با هر عكسو بالاي اون عكس واست ميزارم تا بعداً هم سن و سالت رو بدوني و هم شرح عكسها رو ...   اين عكس دقيقا ً روز 26 خرداد ، فرداي جشن تولدت گرفته شده كه تو يه دونه ي من بعد از يه خواب تپل در حال بازي با بادكنكاي باقيمونده هستي تو عكس زير يه وقت فكر نكنيد خونمون به هم ريخته بوده ها ، نخير اون دمپايي ها به خاطر تبليغ نيكتا اونجاست !!! باور كنيد عكس زير در تاريخ 2 تير 1391 از شما گرفته شده كه مشغول بازي با كرم شبتابي هستي كه خاله محيا از مشهد برات سوغاتي آورده  ، چون آهنگ ميزنه و ميرقصه تو خيلي دو...
11 تير 1391

تابستان شروع شد !

روزها به سرعت برق و باد ميگذرند و با وجود اينكه روزهاي بلندي پيش رو داريم ولي من همچنان وقت كم ميارم ! تابستان در كنار گرماي آزار دهنده و هواي خشك و آلودگي هوا شروع شد . در اين ميان به دليل بيماري بابابزرگت ( باباي بابا مهدي ) و بستري شدنش در بيمارستان و ناراحتي اطرافيان ، روزها بيشتر كسل كننده بود . به خاطر آلودگي ها و روزمرگي ها و درگيري هايي كه داريم تو عزيز دلم كمتر براي هوا خوري بيرون ميري . بنابراين يه خورده هم بد خلقي ميكني و براي هر چيز كوچكي جيغ ميكشي . به تازگي بيش از پيش ماماني رو گاز ميگيري و اين منو اذيت ميكنه ! واقعاً نميدونم كه براي مبارزه با اين عادتت چه راهكاري رو استفاده كنم ، دعوا كه نميشه بكني چون هنوز خيلي كوچولويي و به ...
5 تير 1391

اخبار بعد از يكسالگي

گل پسر شيطونم سلام ماشاالله ديگه خوب و كامل راه ميري و ديشب براي اولين بار خودت بدون هيچ تكيه گاهي بلند شدي و تاتي كردي . هوووورراااااااااااا پسرم واسه خودش مردي شده ! روي پاي خودش مي ايسته ، راه ميره و دور ميزنه و تغيير مسير ميده !! خدايا شكرت . خيلي شيطوني ميكني ، از روي مبل 3 سوته ميري بالا و پاهاي كوچولوت رو ميزاري روي دسته مبل و با يك حركت جسورانه ميري روي اُپن آشپزخونه و تازه انتظار تشويق هم داري . يه خسارت هنگفت به بار اُوردي به اين صورت كه شما در كابينت رو باز كردي و بشقاب هاي كريستالم رو در آوردي و 4 تاشون رو همزمان شكستي !!!! بنابراين در كابينت ها رو از دست جنابعالي بستيم تا ظرف و ظروف و شيشه هاي ادويه جات و ... از دستتون در ام...
30 خرداد 1391

آلبوم تولد يك سالگي مهبد جون

سلام گل پسرم . پنج شنبه جشن تولدت رو برپا كرديم و شكر خدا به خوبي و خوشي برگزار شد و فكر كنم كه به همه خوش گذشت . البته مامان زري رو طبق معمول خيلي توي زحمت انداختيم و براي برپايي مهماني كلي ازش كمك گرفتيم . قبل از اين عكس گريه كردي تا بهت پفك بدم ، چند بار بگم پفك براي كودكان زير 2 سال ممنوع ِ !!!! ادامه مطلب رو حتما ً ببين ... خاله محيا و مهرزادجون توي تزئينات به مامان كمك كردند و جنابعالي هم كه طبق معمول همه ي بچه ها روز جشن از خوش اخلاقي سنگ تموم گذاشتي ... ( البته افعال معكوس از خودم در كردم ) . بگذريم در ادامه عكسهاتو ميزارم . يه سي دي از عكسها و فيلم تولدت آماده كردم كه توي صفحه ي آخر آلبومت ميزارم . بزرگ كه شدي حتما ...
28 خرداد 1391

تشكر و قدرداني

گل پسرم اين پست رو ميخوام اختصاص بدم به همه ي اونايي كه زحمت كشيدن و به گونه اي تولدت رو بهت تبريك گفتن . از طريق پيام گذاشتن در قسمت نظرات پست قبلي ( تمام دوستان ني ني وبلاگي - مامان زري - خاله محيا - خاله عاطفه و ... ) ، از طريق پيامك زدن به گوشي مامان ( عمو احسان -عمو ایمان- خاله مريم و.. )، از طريق تماس تلفني ( عمه سارا - مامان بزرگ - مامان زري - خاله الهام - خاله عاطفه - خاله محيا - خاله سمانه - خاله مليحه - خاله پروانه و... ) ضمن اينكه بدون خاله مليحه تو روز تولدت يه سورپرايز هم داشت و يه پاكت پستي كه فرستاده بود خونه بابا بهمن و توش يه عالمه هديه هاي خوب بود كه در پست هاي بعدي كه عكس تولد و هدايات رو گذاشتم واست مي نويسم .راستي يه جشن...
24 خرداد 1391

امروز روز توست ... روز تولدت

تبريك تولد مهبد جون از زبان مامان مهديه : پسر كوچولوي يكساله ي من ، امروز سالروز همراهي فرشتگان پاك و معصوم خدا با فرشته ي زميني من است . آمدنت نزديك است ، لمس بودنت در ساعت پانزده و ده دقيقه روز بيست و دوم خرداد ماه سال هزار و سيصد و نود زيباترين حسي بود كه به من بخشيدي . حس مادري ! شانه هاي كوچكت پناهگاه امن خستگي هايم شد و لبخندت به من شور و نشاط و زندگي بخشيد . كاش نقشه ي عمرم را داشتم و آنكاه ميدانستم كه در كدام لحظه ي عمرم ايستاده ام و آنطور بهتر براي با تو بودن برنامه ريزي ميكردم . نميدانم كه تقديرمرا تا كي در كنارت نگه ميدارد ، ولي بدان تا آخرين نفس دوستت دارم و با گرفتن دستهاي كوچكت ميان دستانم ، اجازه نميدهم مرارتي را متحمل...
22 خرداد 1391