ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

بگو ماشالله

در فرياد ِ ساكت نگاه چشمانِ سياهت چه عاشقانه يه دنيا عشق را لمس ميكنم

همه ي هستي ِ من ....



شنبه 25 آبان 1392 | | مامان مهدیه |
مهبد این روزها بعضی کلمات رو خنده دار ادا میکنه مثل :
اوووووچقدر جنگشک !!
یا اینکه " تبریقا شبیه اینا بود "
روزهای تابستونی به سرعت دارن میگذرن و من با داشتن یه کلاس اولی از اومدن مهر به همون اندازه زمان تحصیل خودم شعف دارم ....

شنبه 25 شهريور 1396 | | مامان مهدیه |
اینروزهای شهریوری که با سرعت برق و باد در حال گذرن ، رو حسابی داری کیف میکنی . بازی و تفریح و خواب به میل و اراده خودته و دیگه کم کم باید روالت تنظیم بشه برای مدرسه .
کلاس اولی جونم یه ذوقی دارم که میخوای بری مدرسه ، انگار که phd گرفتنت همش تو ذهنم متصور میشه . اینروزها انتخاب کردی که در آینده کدوم کشور زندگی کنی و ادامه تحصیل بدی . عاشقتم پسرک . بلند پرواز و بلند همت باش همیشه آینده ات روشن جانان من .

شنبه 11 شهريور 1396 | | مامان مهدیه |
مهبد : مامان باب اسفنجی رو خیلی خیلی دوست دارم حتی بیشتر از تو
مامان :
مهبد چند دقیقه بعد : مامان دقت کردی هنرم چقدر شبیه فیاسکو شده
مامان : فیاسکو دیگه کیه ؟؟
مهبد : همون نقاش هنرمنده 🤔
به نظرتون پیکاسو رو نمیگه ؟؟؟!

شنبه 3 تير 1396 | | مامان مهدیه |
خیلی وقته اینجا حضور نداشتم .... بعد از تغییراتی که توی زندگی مون به خواست خودم و توکل به خدا انجام دادم فرصتی دست نداد که اینجا هم روزمرگی هامون رو برات یادگار کنم یا بهتره بگم اراده نکرده بودم . از امروز به بعد پر رنگ تر خواهیم بود و چقدر دلم برای دوستان وبلاگیمون تنگه .... سر فرصت به خونه خاطرات تک تکتون میایم و خاطراتتون رو مزه مزه میکنیم به امید اینکه این روزهای دوری طعمش فقط شیرین بوده باشه

شنبه 6 خرداد 1396 | | مامان مهدیه |

گل ِ گلدونم سلام 

هیج توجیهی ندارم برای تنبلی در ثبت خاطرات ِ این خونه ! ولی اعتراف میکنم تنوع اپلیکیشن ها ، ارتباطات مجازی و برنامه های متنوعی که این روزها توی گوشی ها نصب میشه یه جورایی نقش وبلاگ ها رو گمرنگ تر کرده .ولی بی شک و تردید میگم که نی نی وبلاگ هنوز یکی از بهترین  و امن ترین جاها برای ثبت خاطرات قشنگه .... گل پسر دوست داشتنی من این روزهایی که میگذرونیم بی شک یکی از مهمترین دوران زندگی سه نفره مون خواهد بود . تصمیماتی گرفتیم و تغییراتی در شیوه ی زندگی مون در حال شکل گیریه که پشتوانه اون فقط و فقط توکل به خدای مهربونه . بابا مهدی خیلی اینروزهایی که به سختی در حال گذرن کمک حالم بوده ، تو از این تغییرات خوشحالی و من خسته و دو دل .... امیدوارم که انتخاب راهمون درست باشه و خدا یاورمون در ادامه راه زندگی باشه . درست مثل همیشه .....

پیش دبستانی رو پشت سر میگذاری ، از آموزه هات کمتر برام میگی یا شاید من کمتر وقت پرسش از تو رو دارم . نقاشی هنوز یکی از مهمترین علاقمندی هاته و چه زیبا میکشی ....  پرنده رو جوری با قلم به پرواز در میاری که من حس میکنم قراره پر بزنه و واقعن از صفحه نقاشیت بیرون بره .... گل ، درخت ، لاک پشت ، خرگوش ، شیر ، آدم ، خونه ، ماشین و هر آنچه که به دیده ببینی در کمترین زمان ممکن بر کاغذ نقش خواهد بست . گلکم قد کشیدی و دلم آب میشه وقتی به قد و بالات نگاه میکنم و مرور میکنم 5 سال و نیم پیش تا هم اکنون را ..... خدا همیشه یار و نگهدارت عسلک خوشمزه من 

دل نوشته هاي ماماني

چهارشنبه 17 آذر 1395 | | مامان مهدیه |

در راستای امام شناسی و قصه های قرآنی که بخشی از اون رو توی پست قبلب برات نوشتم ازم سوال کردی دروغ بده یا خوب ! و بی درنگ بهت گفتم بد بد خیلی بد ! گفتم دروغ از همه ی بدی ها بدتره . چون اگه آدم یاد بگیره دروغ نگه خیلی کارای بد دیگه هم نمیکنه ..... شنیدن جواب تو برام خیلی عجیب بود !!!!! 

پس حضرت ابراهیم خیلی دروغگوئه ! پس چرا شده امام ؟ پس چرا خدا نبردش جهنم بردش توی گلستان ؟!!! و فهمیدم که ای داد دوباره قصه ای شنیدی که نتونستی خوب درکش کنی و بعد دچار تناقض شدی ..... ازت خواستم که قصه تو خوب برام تعریف کنی و سعی کردم شنونده خوبی باشم برات تا بفهمم کجای قصه میلنگه ! اونجایی که حضرت ابراهیم بت ها رو شکسته بعد تبر رو روی دوش بت بزرگ گذاشته تو رو خیلی عذاب میداد و میگفتی خیلی دروغگوئه چون با این کارش کارای بدش رو انداخته تقصیر بت بزرگ !!! چشمک

نمیدونم که چه اصراریه این داستانها با این حجم وسیع اطلاعات رو برای شما بچه های 5 ساله تعریف کنن ! هنوز مفهوم بت و بت پرستی و خدا پرستی و جهنم و بهشت رو نمیدونین چرا باید یهو اینهمه اطلاعات بدون زمینه قبلی بهتون بدن که درکش براتون دشوار و سخت باشه . 

اینم از سیستم آموزشی ناقص و بدون زمینه در مهد کودک .... لازم به توضیحه که متاسفانه هنوز نتونستم این تناقض رو برات حل کنم و هنوز یک مسئله و چرا توی ذهنت باقی مونده چون ریشه ای چیزی رو بهتون یاد ندادن و فقط به گفتن 4 خط قصه بسنده کردن !!! 

من به قربون ِ همه ی کنجکاوی هات و سوالات و تفسیرات برم که با وجود تاسفی که میخورم چرا اینگونه مسائل درست توی ذهن بچه ها جا نمیوفته اما خوشحالم برای چالش های ذهنیت و مسائلی که با من در میون میزاریشون عشق ِمن . 

مهبد نگو بلا بگو , دنياي شيرينِ مهبد

يکشنبه 7 شهريور 1395 | | مامان مهدیه |

دوم خرداد نیمه شعبان رو در پیش داشتیم و توی مهدکودک به تازگی براتون قصه های قرآنی تعریف میکنن . حضرت یونس و ماهی ، حضرت موسی و عیسی و ..... خلاصه انتظاری که من دارم اینه که اگه قصه ی قرآنی براتون میگن خوب به چالشی که توی ذهن شما فسقلی ها درست میشه توجه کنن و براتون وقت بزارن و سوال هاتون رو جواب بدن ....

خلاصه که به مناسبت نیمه شعبان قصه غیبت امام زمان رو براتون تعریف کرده بودن ، یه روزی داشتی توی خونه 10 - 20 - 30 - 40 میخوندی و هی بی تابانه دنبال یکی میگشتی ازت پرسیدم با اسباب بازیات بازی میکنی و بی درنگ ازت شنیدم نخیر با امام زمان !!! هنوز از قصه ای که شنیده بودی خبر نداشتم و جوابت به نظرم خنده دار اومد وقتی بیشتر پرس و جو کردم فهمیدم که داستان از چه قراره و به قول خودت چقدر ناراحت بودی از دست امام زمان که خودشو به تو نشون نمیده و مجاب کردنت برای توضیح و تفاوت مفهوم غیبت و قایم شدن چقدر طول کشید و سخت بود ! دوست داشتنی ترین مخلوق خدا ، ذهن و روح و جانت پر از پاکی و آرامش محبت

مهبد نگو بلا بگو

يکشنبه 7 شهريور 1395 | | مامان مهدیه |

ماه ِ من برای تولدت کلی ذوق و شوق داشتی ، همش فکر میکردی که کجا جشن بگیری و با کی وقت بگذرونی ، باغ ، خونه ، خونه مامان زری ، مهد کودک و .... همه اینا گزینه های خودت بود و هر دفعه به هر دلیلی خودتو توجیه میکردی که کجا بهتره ! تم بن تن ، بت من ، مینیون و یه عالمه ایده توی ذهن کوچولوت بود و من تصمیم داشتم این روز خاص رو با نظر و سلیقه خودت برات خاص ترش کنم واسه همین تو انتخاب کیک ، تزئینات ، شمع ، کادو ، برف شادی و حتی بشقاب و لیوان نظر تو نظر نهایی بود و من برای یکرنگیش اصن اصرار و اجباری نداشتم چون میخواستم خودت از همه چی لذت ببری . 

جونم برات بگه که قرار شد تولد اصلی در مهد کودک برگزار بشه ، یه تولد با خانواده بابا مهدی و یه روز در کنار خانواده من برات جشن بگیریم و شادی کنیم و تو چقدر خوشحال بودی که سه تا تولد قراره برات برگزار بشه . قشنگترین ایده ای که توی تولدت دادی و برای من جالب بود این بود که گفتی میخوام برای دوستام مسابقه پفک خوری بزارم تا هر کسی زودتر پفکاشو با دهنش خورد از من جایزه بگیره . خلاصه جایزه دوستانتم خودت براشون انتخاب کردی ....روز جشنت خیلی پر هیجان و زیبا بود . شوق بچه ها و درخشش چشمان تو از همه چیز زیبا تر  و جذاب تر بود . بابا مهدی هم توی جشن کنارمون بود و مربی عزیزت خاله مهرانه هم کلی برات سنگ تموم گذاشت و باعث شد بیشتر بهتون خوش بگذره . 

عزیزتر از جان ِ مادر از صمیم قلب برات آرزو میکنم که همیشه تنت سالم و لبت خندون و دلت شاد باشه و امیدوارم به بالاترین مدارج انسانیت برسی . انسان بودن زیباترین پیشرفت بشریت در همه ی لحظه های زندگی خواهد بود . انسان باش و برای پاکی لوح وجودت همیشه ارزش قائل باش ..... جان ِ مادر شادی ، پاکی ها و مهربانی های کودکیت در جام وجودت همیشگی و مستدام  

شاهزاده ی بهاری ِ من 5 سالگیت مبارک محبتبوسبغل

شــاهزاده بهــار تولدت مبارك , آغاز راهي ديگر ....

شنبه 6 شهريور 1395 | | مامان مهدیه |

گل پسر ، قند عسل سلام 

به امید خدا فصل دوم از خاطرات شیرین زندگی تو شروع میکنیم ، فصل اول خاطرات رو با سفارش سی دی بلاگ و دریافت 2 نسخه سی دی به یادگار و با عشق نوشتم ، نمیدونم بعدا چقدر برایت جذابیت خواهد داشت ، اما هر احساسی که از خوندن پست های اون سی دی بهت دست داد برای من عزیز و محترم خواهد بود ، فقط دوست دارم بدونی که ضمیمه ی هر کلمه اش یک دنیا عشق و مهر مادری بوده . دوست دارم بدونی که نمیخواستم این لحظه های سرشار از عشق و شادی در کنار تو رو فراموش کنم و اگر دوست نداشتی خوندن خاطراتت رو بدون که من با یادآوری لحظه لحظه قد کشیدنت اشک شوق به چشمام روونه میشه . دوستت دارم گل پسر ِ قشنگ ِ مادر. به امید اینکه خدا عمری بده و به ثمر نشستن زندگیت و سعادتمندیت رو ببینم و اینجا ثبت کنم . این بزرگترین آرزوی منه جان جانانم . 

توضیحات : از اینجا به بعد خاطرات خرداد 95 رو تا کنون مجبورم بصورت فشرده تر ثبت کنم ، تاخیر در ثبت خاطرات هم مربوط میشه به نیت کردن من برای دریافت سی دی بلاگ تا زمانی که بالاخره همت به خرج دادم و تقاضام رو برای مدیریت نی نی وبلاگ ارسال کردم . همین جا هم از مدیریت خوب نی نی وبلاگ و تیم همراهشون تشکر میکنم سی دی ها عالی و کاربردی بودن محبت

آغاز راهي ديگر ...., دل نوشته هاي ماماني

شنبه 6 شهريور 1395 | | مامان مهدیه |

سلامي به زيبايي عشق

به نرمي ابريشم مهرباني

به وسعت تبسم زندگي

به امتداد آسمان مهرورزي

و به بلنداي افق نگاههاي زيبـــــــا

خيلي وقته كه ننوشتم ، از گل پسر و خاطراتِ شيرينش ، نميدونم چرا ... اما توجيهي كه توي ذهن خودم دارم اينه كه اينقدر تنوع ارتباطات مجازي زياد شده كه يه جورايي مجازي زده شده بودم . به هر حال اينجا نيستم كه توجيه براي غيبت تقريبا ً 3 ماهه بيارم ، بهونه ي نوشتنم خلاصه ي رويدادهاي 3 ماه گذشته اس و ميخوام اين فصل از بودنت رو ببندم و با سفارش سي دي بلاگ وارد فصل جديدي از حضورت بشم .

اسفند كه مثل هميشه با بوي خوش عيد و البته مشغله هاي فراوان كار و خونه تكوني و خريد و .... سپري شد . لحظه ي تحويل سال و دور همي سه نفرمون كنار سفره ي هفت سين آرزوهاي قشنگي كردي .  تعطيلات عيدمون هم كه به ديد و بازديد و طبيعت گردي و البته سفر به همراه خانواده عمه سارا و مامان بزرگ و بابا بزرگ به خطه سبز شمال سپري شد ، بعد از تعطيلات روال جديدي در برنامه خواب صبحگاهي تو و رفتن به محل كار من رخ داد و البته براي من و تو و بابا خيلي بهتر بود چون حجم بسياري از استرس هاي هر روزه مون كاهش پيدا كرد . گل پسرم بزرگ تر شدي و آقاتر و اين رو توي برخوردت و دركي كه از امور زندگي داري بهم ثابت ميكني البته شيطنت هاي بچگانه و بازي هاي خشن پسرانه ات باعث نميشه كه خدشه اي به اين بزرگ شدنت وارد كنه چون در كنار هم بودن اين تركيب رفتاريست كه تو رو منحصر به فرد ميكنه .

ارديبهشت : طبيعت گردي ادامه داره ، خاك بازي ، گل چيدن ، پرتاب سنگ ، پا برهنه بودن در چمن ، غلت زدن روي سبزه زار و بوئيدن زيبا ترين رستني هاي مخلوق خدا باعث ميشه روزهات زيباتر بگذره . روز دوم ارديبهشت تولد بابا مهدي كه مصادف شده بود با روز پدر و يه جشن براش برگزار كرديم . قصدم اين بود كه سورپرايز شه و با حضور تو و خبرهايي كه ريز ريز بهش داده بودي و چقدرم خوشحال بودي كه به قول خودت همه چي رو گذاشتي كف دستش !!! و اين شد كه بابا مهدي از برنامه مهموني مطلع شد .

ديگه جونم برات بگه كه خيلي به آرايش موهات اهميت ميدي ، جديدا ً براي پوشيدن لباس حاضر نيستي به سليقه من عمل كني و خودت انتخابگر نهايي هستي . حاضر جوابي ! شيرين زباني و از همه مهمتر مهــــــــــــرباني .... به گل كاشتن و آبياري گل ها و توجه به گياهان لذت ميبري و من هم سعي ميكنم تا جايي كه توان دارم و انرپي به سلايق و علاقه منديهات توجه كنم و احترام بگذارم .

عزيز تر از جان ِ من تصميم گرفتي كه روزهاي گرم ِ تابستونيت رو به فعاليت هاي ورزشي بپردازي ، تمرين فوتبال رو به قول خودت براي قهرماني توي خونه شروع كردي و فعلن حريفت توي اين بازي هاي دوستانه من و بابا مهدي هستيم . به بهونه توپ بازي و يا دوچرخه سواري تو ماهم كمي اكسيژن بيشتر در پارك به ريه هامون ميفرستيم . از خداي مهربونم براي تو فرشته ي پاك سلامتي و تندرستي و شادابي و انسانيت آرزو دارم .

به زودي فصلي نو در راه است .

coming soon

دنياي شيرينِ مهبد

شنبه 25 ارديبهشت 1395 | | مامان مهدیه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد