ღ ღ ღ گل پسر ღ ღ ღ

این وبلاگ یه دفتر خاطراتِ كه با عشق نگاشته شده ، به امید اینکه تاریخ نگار عمر جاويدانِ پسر کوچولوی ما باشه

ای آنکه گشاینده‌ی هر بند تویی ....

بگو ماشالله

در فرياد ِ ساكت نگاه چشمانِ سياهت چه عاشقانه يه دنيا عشق را لمس ميكنم

همه ي هستي ِ من ....

بهمن ماه ۹۶

با گسترش دایره لغات و پیدا کردن کلمه های مترادفی که برخی هاشون محاوره ای هست و بیش‌تر بزرگ تر ها به کارشون میبرن ، این روزها به موجود با مزه ای تبدیل شدی که منو یاد خیلی کوچولویی هات میندازه نوشتن خاطره ی مدرسه و روز اول مهر رو یادم نرفته یکبار هم مفصل نوشتم و نمی‌دونم چرا در لحظه ثبت پرید ! حالا اینجام که یه خاطره با مزه رو ثبت کنم در حال انجام تکالیف علوم بودیم و در مورد پوشش بدن جانوران سوال میکردم ازت مامان : ماهی ؟ مهبد : پولک گوسفند ، پشم و ادامه دادیم تا رسیدیم به زرافه ! بعد از مکث کوتاهی گفتی نقطه !!! جوابی که دادی باعث شد کلی از ته دلم بخندم حالا فهمیدم جک ها چه جوری اختراع میشن...
5 بهمن 1396

روز نوشت _ شهریور 96

مهبد این روزها بعضی کلمات رو خنده دار ادا میکنه مثل : اوووووچقدر جنگشک !! یا اینکه " تبریقا شبیه اینا بود " روزهای تابستونی به سرعت دارن میگذرن و من با داشتن یه کلاس اولی از اومدن مهر به همون اندازه زمان تحصیل خودم شعف دارم ....
25 شهريور 1396

کلاس اولی

اینروزهای شهریوری که با سرعت برق و باد در حال گذرن ، رو حسابی داری کیف میکنی . بازی و تفریح و خواب به میل و اراده خودته و دیگه کم کم باید روالت تنظیم بشه برای مدرسه . کلاس اولی جونم یه ذوقی دارم که میخوای بری مدرسه ، انگار که phd گرفتنت همش تو ذهنم متصور میشه . اینروزها انتخاب کردی که در آینده کدوم کشور زندگی کنی و ادامه تحصیل بدی . عاشقتم پسرک . بلند پرواز و بلند همت باش همیشه آینده ات روشن جانان من ....
11 شهريور 1396

شیرین و شیطون

مهبد : مامان باب اسفنجی رو خیلی خیلی دوست دارم حتی بیشتر از تو مامان : مهبد چند دقیقه بعد : مامان دقت کردی هنرم چقدر شبیه فیاسکو شده مامان : فیاسکو دیگه کیه ؟؟ مهبد : همون نقاش هنرمنده 🤔 به نظرتون پیکاسو رو نمیگه ؟؟؟! ...
3 تير 1396

بعد از کلی دوری و دلتنگی و تنبلی 🌺

خیلی وقته اینجا حضور نداشتم .... بعد از تغییراتی که توی زندگی مون به خواست خودم و توکل به خدا انجام دادم فرصتی دست نداد که اینجا هم روزمرگی هامون رو برات یادگار کنم یا بهتره بگم اراده نکرده بودم . از امروز به بعد پر رنگ تر خواهیم بود و چقدر دلم برای دوستان وبلاگیمون تنگه .... سر فرصت به خونه خاطرات تک تکتون میایم و خاطراتتون رو مزه مزه میکنیم به امید اینکه این روزهای دوری طعمش فقط شیرین بوده باشه ...
6 خرداد 1396

" تصمیمات - تغییرات - توکل "

گل ِ گلدونم سلام  هیج توجیهی ندارم برای تنبلی در ثبت خاطرات ِ این خونه ! ولی اعتراف میکنم تنوع اپلیکیشن ها ، ارتباطات مجازی و برنامه های متنوعی که این روزها توی گوشی ها نصب میشه یه جورایی نقش وبلاگ ها رو گمرنگ تر کرده .ولی بی شک و تردید میگم که نی نی وبلاگ هنوز یکی از بهترین  و امن ترین جاها برای ثبت خاطرات قشنگه .... گل پسر دوست داشتنی من این روزهایی که میگذرونیم بی شک یکی از مهمترین دوران زندگی سه نفره مون خواهد بود . تصمیماتی گرفتیم و تغییراتی در شیوه ی زندگی مون در حال شکل گیریه که پشتوانه اون فقط و فقط توکل به خدای مهربونه . بابا مهدی خیلی اینروزهایی که به سختی در حال گذرن کمک حالم بوده ، تو از این تغییرات خوشحالی...
17 آذر 1395

دروغ بد یا خوب !

در راستای امام شناسی و قصه های قرآنی که بخشی از اون رو توی پست قبلب برات نوشتم ازم سوال کردی دروغ بده یا خوب ! و بی درنگ بهت گفتم بد بد خیلی بد ! گفتم دروغ از همه ی بدی ها بدتره . چون اگه آدم یاد بگیره دروغ نگه خیلی کارای بد دیگه هم نمیکنه ..... شنیدن جواب تو برام خیلی عجیب بود !!!!!  پس حضرت ابراهیم خیلی دروغگوئه ! پس چرا شده امام ؟ پس چرا خدا نبردش جهنم بردش توی گلستان ؟!!! و فهمیدم که ای داد دوباره قصه ای شنیدی که نتونستی خوب درکش کنی و بعد دچار تناقض شدی ..... ازت خواستم که قصه تو خوب برام تعریف کنی و سعی کردم شنونده خوبی باشم برات تا بفهمم کجای قصه میلنگه ! اونجایی که حضرت ابراهیم بت ها رو شکسته بعد تبر رو روی دوش بت بزرگ گذاشته...
7 شهريور 1395

قایم موشک بازی و غیبت امام زمان !

دوم خرداد نیمه شعبان رو در پیش داشتیم و توی مهدکودک به تازگی براتون قصه های قرآنی تعریف میکنن . حضرت یونس و ماهی ، حضرت موسی و عیسی و ..... خلاصه انتظاری که من دارم اینه که اگه قصه ی قرآنی براتون میگن خوب به چالشی که توی ذهن شما فسقلی ها درست میشه توجه کنن و براتون وقت بزارن و سوال هاتون رو جواب بدن .... خلاصه که به مناسبت نیمه شعبان قصه غیبت امام زمان رو براتون تعریف کرده بودن ، یه روزی داشتی توی خونه 10 - 20 - 30 - 40 میخوندی و هی بی تابانه دنبال یکی میگشتی ازت پرسیدم با اسباب بازیات بازی میکنی و بی درنگ ازت شنیدم نخیر با امام زمان !!! هنوز از قصه ای که شنیده بودی خبر نداشتم و جوابت به نظرم خنده دار اومد وقتی بیشتر پرس و جو کردم فهمیدم ...
7 شهريور 1395

فوت کردن شمع 5 سالگی

ماه ِ من برای تولدت کلی ذوق و شوق داشتی ، همش فکر میکردی که کجا جشن بگیری و با کی وقت بگذرونی ، باغ ، خونه ، خونه مامان زری ، مهد کودک و .... همه اینا گزینه های خودت بود و هر دفعه به هر دلیلی خودتو توجیه میکردی که کجا بهتره ! تم بن تن ، بت من ، مینیون و یه عالمه ایده توی ذهن کوچولوت بود و من تصمیم داشتم این روز خاص رو با نظر و سلیقه خودت برات خاص ترش کنم واسه همین تو انتخاب کیک ، تزئینات ، شمع ، کادو ، برف شادی و حتی بشقاب و لیوان نظر تو نظر نهایی بود و من برای یکرنگیش اصن اصرار و اجباری نداشتم چون میخواستم خودت از همه چی لذت ببری .  جونم برات بگه که قرار شد تولد اصلی در مهد کودک برگزار بشه ، یه تولد با خانواده بابا مهدی و یه رو...
6 شهريور 1395

فصل دوم خاطرات ....

گل پسر ، قند عسل سلام  به امید خدا فصل دوم از خاطرات شیرین زندگی تو شروع میکنیم ، فصل اول خاطرات رو با سفارش سی دی بلاگ و دریافت 2 نسخه سی دی به یادگار و با عشق نوشتم ، نمیدونم بعدا چقدر برایت جذابیت خواهد داشت ، اما هر احساسی که از خوندن پست های اون سی دی بهت دست داد برای من عزیز و محترم خواهد بود ، فقط دوست دارم بدونی که ضمیمه ی هر کلمه اش یک دنیا عشق و مهر مادری بوده . دوست دارم بدونی که نمیخواستم این لحظه های سرشار از عشق و شادی در کنار تو رو فراموش کنم و اگر دوست نداشتی خوندن خاطراتت رو بدون که من با یادآوری لحظه لحظه قد کشیدنت اشک شوق به چشمام روونه میشه . دوستت دارم گل پسر ِ قشنگ ِ مادر. به امید اینکه خدا عمری بده و ...
6 شهريور 1395